آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سی و سی از سی و شش

بعد درباره ی کتابی که برده بودم حرف زدیم. خودش پیشنهاد کرد که اول با نشر ثالث صحبت کند و بعد با چشمه. کتاب را ورق زد. خوشش آمد. اصولن آدم رک و بی تعارفی ست. کسی نیست که اگر خوشش نیاید بیهوده بگوید : « کار خوبیست»

چند دقیقه بعد برایمان باقالی پخته آورد! باقالی و گلپر و سرکه ی خرما. من تا به حال سرکه ی خرما ندیده بودم. خوشمزه بود. حاضر بودم سرکه ها را همینطور خالی خالی بخورم!

کمی هم صحبت از حال مادرم شد. زیستن بدون کیفیت! آنجا یاد فیلم دریای درون افتادم. بعد خواهرم به گوشی ام زنگ زد. برخاستم رفتم توی هال و گوشی را از توی کیفم در آوردم و آرام پاسخ دادم. کار مهمی نداشت. فقط فهمیدم که پدر رسیده خانه.

تا ساعت ۹ شب آنجا بودیم. آن موقع خداحافظی کردیم. برخاستیم. تا دم در همراهی مان کرد. سوار ماشین شدیم و از میان کوچه های ملتهب شهر برگشتیم.

سر آن چهار راهی که سینما آزادی را دارند دوباره می سازند، بر تابلوی روز شمار نوشته بود دویست و هفتاد و دو. چند نفر همینطور شبانه داشتند روی اسکلتش که تا نیمه هم نرسیده کار می کردند. حمید گفت:

      - تا دویست و هفتاد و دو روز دیگه اسکلتش هم افتتاح نمی شه!!

 

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۳
comment نظرات ()