آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وسط های سی و سه از سی و شش

فصل سی و یکم

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت

اصولن دارم فکر می کنم که ثانیه نویسی کار خوبی است.تمرینی ست که نگاه آدم را دقیق می کند. وقت را زود می گذراند و تو را در هیجان ثانیه های بعدی ِ خودت ، که نمی دانی چگونه خواهند آمد نگاه می دارد.

اوقات بی حوصلگی را به ثانیه های قبل و بهادادن به بی ارزش ترین آنها می برد. خلاصه یک جور ِ خوبی سر آدم را با داشته ها گرم می کند.

ثانیه هایی که لابه لای هم نوشته می شوند و زمان هایی که در هم گم و پیدا می شوند...

 ساعت شش و نیم زنگ زدم به کارگاه. مهندس ناظری که آنجاست صدایم را نشناخت! انگار باید قبل از حرف زدن گلویم را صاف می کردم که نکرده بودم. عذر خواست که مرا نشناخته! و گفت حمید حرکت کرده. بعد از این تلفن بود که من رفتم هول هول ظرف ها را شستم و وسط ظرف شستن بود که حمید آمد. همانطور با دست های کفی سلام و روبوسی کردیم. بهش گفتم یک زنگ به آقای الف بزن بگو به جای ساعت هفت ممکن است هفت و نیم برسیم که بد قول نشویم. گفت:

      - نمی خواد! مسخره مون می کنه!!

ظرف ها تمام شد. دویدم رفتم برای رفتن سر قرار آماده شوم. تی شرتی که تنم بود را با یک بلوز قهوه ای عوض کردم. موهایم را باز کردم و دوباره کمی مرتب تر بستم. به چهره ی خودم نگاه کردم و دیدم نیاز به آرایش ندارد!! اما عطر و لبخند زدم !  کتابی که قرار بود ببریم و درباره ی چاپش صحبت کنیم را برداشتم و مانتو و روسری پوشیدم و دخترک را بوسیدم و گفتم :

      - زود می یایم. حد اکثر دو ساعت !

بعد رفتیم سوار ماشین شدیم. آها! قبل از رفتن دو تا کیسه آشغال که بیشترش پوشک های مصرف شده بود را جمع کرده بودم کنار در گذاشته بودم. آنها را هم بردم و گذاشتم جایی که مردم آشغال ها را می گذارند و بعد سوار ماشین شدم. وسط های راه یادم افتاد که ملافه ها توی ماشین رختشویی مانده.

فصل سی و دوم

حدود هفت و ربع رسیدیم به خانه ی ف یا همان آقای الف! زنگ زدیم و در فاصله ای که پشت در منتظر بودیم تا بیاید و در را باز کند، داشتیم با حمید درباره ی این حرف می زدیم که توی کوچه ی این ها چقدر همه ی ساختمان ها قدیمی هستند و نگاه کردم به خانه ها و دیدم که  بجز یکی بقیه نوسازی نشده بود.

ف در را باز کرد. لبخند زد و لبخند زدیم و سلام کردیم و رفتیم طبقه ی بالا. کتاب و کیف را توی هال گذاشتم و رفتیم توی سالن نشستیم.

فصل سی و سوم

صحبت از بدی اوضاع زمانه بود. ف هم بد بین تر از همه ی کسانی که تا به حال در عمرم دیده ام. رک و راست می گوید:

      - هیچ دلیلی برای اینکه آدم امیدوار باشد وجود ندارد ! توی این سی ساله هیچوقت اوضاع به این بدی نبوده.

ما ساکت گوش می دادیم و خودش ادامه می داد:

      - نه!‌ ... آخر تو یک دلیل به من نشان بده تا من به آن دل خوش کنم ! ... بعد از سکوت ما دوباره خودش ادامه می داد:

      - می بینی ؟! هیچ دلیلی نیست !

بعد،  از بد بختی های قشر متوسط و کم در آمد جامعه گفت. از نابسامانی های اقتصادی. از اینکه انگار همه چیز توی هوا ول است. از این نوع برخورد ها با ارازل و اوباش، از گرانی های بی سابقه ظرف یکماه اخیر...

بعد همانطور که حرف می زد ،  برخاست. رفت و برگشت و  برایمان چای سبز آورد. چای سبز با عطر یاس. و سکوت شد.

چه خوش عطر بود. اما طعمش تلخ تر از چای معمولی. گفتم این را . خندید و گفت:

      - من همون تلخی شو دوس دارم!‌

و من آن موقع در آن سکوت و عطر یاس داشتم فکر می کردم که:  آرامش ِ خانه اش را ...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
comment نظرات ()