آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گریه

عصر پاییز است. هوا خنک شده. صبح دیدم توچال برف زده بود.

 دخترکم اینجا-توی شرکت- سه تا صندلی را چسبانده به هم و خوابش برده. سر درد داشت.

 توی مدرسه گریه کرده بود. رفته بودم دنبالش. بین یک عالمه دختر بچه ی مقنعه آبی صورتش را دیدم که پکر بود. تا رسید بهم گفتم چه شده؟   تعریف کرد و باز به جای حساس که رسید زد زیر گریه.

 من نگفتم گریه نکن. نگفتم تو دیگه بزرگ شدی. نگفتم گریه کار بچه هاست. برعکس گفتم گریه کن گلم! گریه نمودار غصه است. همچنانکه خنده نمودار شادی.

و او گریه کرد. خودم هم بغضم گرفته بود. بعدش درباره ی آنها که گریه می کنند و آنها که گریه نمی کنند حرف زدیم و هر دو دوست داشتیم که هر وقت غصه داشتیم بتوانیم گریه کنیم. گفت مثل تو که آنروز  گریه کردی. گفتم آره مثل من! و بعد هر دو خندیدیم.

هوا دارد تاریک می شود. باید بیدارش کنم برویم...

+ کتا ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٦
comment نظرات ()