آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سی از سی و شش

فصل بیست و هفتم

توی کوچه ی شرکت که رسیدیم، از سر کوچه تا وسط های کوچه که در ِ شرکت ماست، خیلی دقیق چشم دواندم دنبال جای پارک. نبود!حتی جلوی در  های پارکینگ های همسایه ها هم ماشین ایستاده بود. ناچار به زحمت فراوان و کجکی اما طوریکه راه ماشین های عبوری سد نشود توی جای کوچکی ایستادم که بروم زنگ بزنم و حمید را صدا کنم که بیاید ماشین پدرم را که فعلن دست اوست و  می خواهد باهاش برود بیرون، از توی پارکینگ در بیاورد و برود که این ماشین را بگذاریم جایش.

موقع همین پارک کجکی هم داشتم دنده عقب می رفتم که چون جا خیلی تنگ بود، خوردم به پراید سفیدی که پشت ایستاده بود!‌ خوردن البته در حد نوازش بود اما همان بس بود که پراید سفید را بیاندازد به جیر و ویر و سر و صدا!‌ من هم به روی مبارک نیاوردم. یعنی چکار باید می کردم؟‌ از توی یکی از پنجره ها یک نفر با سوئیچ کنترل از راه دور سر و صدای پراید را خاموش کرد.

فصل بیست و هشتم

آن موقع حمید دخترک را برد کلاس زبان. دخترک هم با کلی غر و ناراحتی رفت. حق داشت!‌ کلاسش ساعت سه و نیم شروع میشد و ما داشتیم ساعت دو ونیم طفلکی را می فرستادیمش! چون یک نفر می باید توی شرکت تا ساعت پنج می ماند. و چراغ این دفتر را روشن نگه می داشت. تا اگر کسی تلفنی کند حد اقل کسی باشد که گوشی را بردارد.

دخترک با حمید رفت. من و مادر ماندیم. در شرکت را قفل کردم و چون تمرکز کافی برای انجام کاری بجز وبگردی نداشتم، کامپیوتر را روشن کردم و رفتم توی نت. ...توی اکسپلورر....توی پرشین بلاگ....توی مدیریت کاربر...کامنت ها را تائید کردم. بعد از توی لیست بلاگ رولینگم وبلاگ های دوستانی را که به روز شده بود خواندم. چند خط گزارش احوال نوشتم و پینگ کردم.

مادر کمی کنارم نشست. بعد برخاست و راه رفت. مثل همیشه ی این روز های خودش. کمی بعد بی طاقت شد و دائم می گفت : «بریم!» و من دائم جواب میدادم: « ساعت پنج! » ... « ساعت پنج! » او هم تکرار می کرد: « ساعت پنج! » و باز یک دور راه می رفت و وقتی بر میگشت دوباره می گفت: « بریم!‌»

من هم فکر میکنم کم کم احساس وسواسی بودن و خیالاتی بودن بهم دست می دهد. دائم خیال می کنم پوشک اش کثیف است. دائم بو می شنوم. دائم خیال می کنم نم پس داده...

فصل بیست و نهم

ساعت ده دقیقه به پنج حرکت کردیم سمت کلاس دخترک. حواسم بود که درهای ماشین قفل باشد.

فصل سی ام

دم در کلاس هم که منتظر بودیم چند فصل نوشتم. دقیقش می شود از فصل های نهم تا آخر دوازدهم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()