آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بیست و شش از سی و شش

فصل بیست و دوم

خانه که رسیدیم، صدای زنگ گوشی ام آمد. جواب دادم. حمید بود. گفت رفته شرکت و چون آقای همکار نبوده، همانجا مانده. کلی حرف زدیم. درباره ی همکار و ادعا ها و بی نظمی هایش. درباره ی کار. گفت تا ساعت دو می ماند همانجا و قرار شد من ساعت دو بروم شرکت که او بتواند برود کارگاه.

بعد از این همه حرف زدن بهش گفتم :

      - چرا تلفن ِ خونه رو نمی گیری؟!...گرون میشه که !

گفت که حواسش نبوده و خندید. بعد قطع کردیم و تلفن خانه را گرفت. گرچه بجز خداحافظی حرفی نمانده بود.

 

فصل بیست و سوم

مشغول پختن نهار شدم. نخود پلو با شوید و مرغ. جزئیات نهار پختن را هم اگر بخواهم به ثانیه ها وفادار باشم باید  بنویسم اما اینجاهای کار نبرد با ثانیه ها که رسیده حس می کنم دارند باز شکستم می دهند. گرچه که فکر کنم خواننده ها هم حوصله ی خواندن این جزئیات را ندارند! غذای خوشمزه ای شد. دخترک که از بچگی هم خوش اشتها و خوش خوراک بود کلی قربان صدقه ام رفت! بعد با عجله میز نهار را جمع کردیم.

همین موقع بود که از یک دوست دو تا اس ام اس داشتم و جواب دادم.

ظرف ها را نشسته گذاشتم و سه نفری رفتیم شرکت. آنجا بود که پست روز یکشنبه را نوشتم.

فصل بیست و چهارم

حالا که ساعت شش و هجده دقیقه است و به اینجا رسیده ام یادم افتاد که بروم ظرف ها را بشورم! دستم هم کمی خسته شده از نوشتن! در نتیجه باقی ش باشه بعد. راستی همین الان یادم افتاد که یادم رفته بنویسم که پوشک شده بسته اس ۱۷۵۰۰ تومان! ظرف چهار ماه از ۱۳۵۰۰ تومان رسیده به این قیمت. سیر صعودی قیمت ها بعد از عید عجیب و غریب شده.

فصل بیست و پنجم

ظرف ها را شستم. ساعت شش و نیم است. حمید آمده. باید بروم حاضر شوم برای قرار ساعت هفت.

فصل بیست و ششم

یک چیز دیگر را هم یادم رفت. این تکه که قرمز می نویسم جایش توی پرانتزیست که در پاراگراف آخری فصل بیست و یکم باز می گذارم :

آنجا که داشتیم از بانک می رفتیم برای خرید مرغ، سر ِ پیچ ِ سیصد و پنجاه درجه ای که خیابان ولیصر را به مستوفی می رساند، یک آقایی از بیرون ماشین داد زد:‌

      - خانم! در ِ ماشین وازه....!!

وحشتزده نگاه کردم دیدم بله! مادر ، در ِ عقب سمت ِ خودش را باز کرده. خطر از بیخ گوشمان گذشت. در را سریع بستم و قفل کردم و رنگ از رویم فکر میکنم پریده بود و تا چند دقیقه  صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. و یک نفر باز توی دلم می گفت چقدر چقدر چقدر سخت است مراقبت از بیمار آلزایمری...

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
comment نظرات ()