آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هجده از سی و شش

فصل هجدهم

بعد حمید رفت. من ماندم و مادر. همینجا بود که برای کاستن از سنگینی بار ثانیه های این روز ِ طولانی به فکر افتادم که ثانیه نگاری کنم و نشستم کنار کیفم و دفترچه یادداشت نهال سبز رنگم را و خودکار دوست داشتنی ام، همان که موقع نوشتن نوک نازک اش را با ناز ،سُر میدهد روی کاغذ، بیرون آوردم و نگارش این متن را آغاز کردم. نوشتم تا ساعت ده و ربع. بعد بلند شدم که حاضر شوم برویم دنبال دخترک. توی آیینه نگاهی به صورتم انداختم. بیرنگ و رو بود. لبخند زدم. باز هم بی رنگ و رو بود. بنا بر این ماتیک زدم و آرایش ملایمی هم کردم. بعد مادر را جوراب و مانتو پوشاندم. دستش را گرفتم و رفتیم تا دم در. قفل در را گشودم و رفتیم بیرون. پشت در آسانسور یادم افتاد که ماشین بنزین ندارد. باید کارت بنزین را هم بر میداشتم. دوباره و این بار از بیرون، قفل در را باز کردم و به مادرگفتم :

      - یه لحظه بیاین تو که من برم کارتو ور دارم...

و دویدم سمت اتاق خودمان و کشوی میز تحریر را بیرون کشیدم و پاکت را برداشتم و خیالم توی همین چند ثانیه نگران بود که نکند مادر برود بیرون!... اما برگشتم دیدم نه! توی خانه ایستاده منتظر. دوباره در را بستیم و رفتیم. آسانسور رفت پایین. در را گشودم اول او  بعد خودم رفتیم بیرون. ماشین جلوی در بود. او را روی صندلی عقب،  پشت سر خودم نشاندم. چون فرصت نبود که بروم در ِ آنطرف را باز کنم و مادر را با همین حرکات کند و آرام همراهی کنم تا آنسو. در را بستم و خودم هم نشستم پشت فرمان و توی ذهنم برنامه ریزی کردم که پس چی؟! : اول دخترک. دوم بنزین. سوم بانک...نه! اول دخترک. دوم بانک سوم بنزین. چهارم پوشک. پنجم مرغ بخریم و برگردیم. و تا این برنامه ها توی ذهنم ردیف میشد رسیده بودم پشت در مدرسه ی دخترک. یا اینکه اگر وقت اضافه ای هم این وسط توی مغزم تلف شد یادم نیست.

در مدرسه بسته بود. بقیه ی بچه ها امتحان زبان داشتند اما دخترک من امتحان زبان نداشت. چون مدرک pet اش را گرفته و سطح انگلیسی اش از سطح انگلیسی فوق العاده ی این مدرسه بالا تر است این ها هم قبول کرده اند که در این کلاس ها شرکت نکند.

ته کوچه ی بن بست مدرسه اش دور زدم. دو تا از مادر ها روی پله ای نشسته بودند و حرف می زدند. من زیر یک درخت توت که شاخه هایش خیلی پایین آمده بود پارک کردم. در را باز کردم. در ِ سمت مادر را دوباره قفل کردم. سرم را خم کردم و از زیر شاخه بیرون آمدم و رفتم پشت در مدرسه. در باز شد و یکی از همشاگردی های دخترک تا مرا دید سلام کرد. یادم آمد که اسمش نسترن است. لبخند زدم و سلام کردم. یادم آمد که دخترک گفته بود نسترن تو را خیلی دوست دارد. هر وقت می بیندت ذوق می کند و سرخ می شود و به همه می گوید!! گفتم:

      - خوبی عزیزم؟

خنده ی خوشگلی روی صورتش بود که گفت:

      - می خواین نوینو صداش کنم؟

     - اگه برات زحمتی نیست ممنون میشم. و باز لبخند زدم.

نسترن از پله ها بالادوید و توی پاگرد ناپدید شد. من برگشتم توی ماشین. اینجا بود که وقتی داشتم دوباره سرم را خم می کردم که از زیر شاخه ی درخت توت سوار شوم، با خودم گفتم یادم باشد این شاخه را توی ثانیه ها گم نکنم...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
comment نظرات ()