آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هفده از سی و شش

نام

 

 

فصل یازدهم

 

حالا دخترک از کلاس بیرون آمده. اما با دوستش ، آنسوی صدای آب، ایستاده در پیاده رو. منتظریم که پدر دوستش بیاید و در این فاصله، او را تنها نگذاشته ایم. این عادت را البته پدر ِ او از اول راه انداخت. این دو تا از شش سالگی با هم همکلاس بودند. زمستان و تابستان. و آن سال ها یکبار زمستان بود و هوا زود تاریک می شد و البته سرد هم بود. یک شب ما در ترافیک گیر افتاده بودیم و کلی دیر رسیدیم به دم در کلاس و به همین میزان هم نگران کوچکی و تنهایی ِ دخترک بودیم که وقتی رسیدیم دیدیم پدر دلارام با مهربانی او را هم برده توی ماشین خودشان و بعد که از ایشان تشکر کردیم دستی بر شانه ی دخترک زد و گفت: پس رفاقت به چه درد می خوره! ...مرد نازنینی است. پزشک متخصص قلب است اما اصلن ژست های متداول دکتر ها را ندارد.

 

...تاکجا گفته بودم؟

 

فصل دوازدهم

 

بعد خودم هم مشغول خوردن صبحانه شدم. حمید هم آرام و خوش خلق بود. گفت:

 

      - صبر کردم کار هایت تمام شود با هم صبحانه بخوریم.

 

الان حضور ذهن ندارم که به یاد بیاورم هنگام خوردن صبحانه چه حرف هایی گفتیم...پدر دلارام هم آمد و دلارام خدا حافظی کرد و رفت. با پدرش هم دورادور سری به نشان سلام فرود اوردم

 

فصل سیزدهم

 

ساعت پنج و نیم عصر است. تازه رسیده ایم خانه. خسته ام. خیلی خسته. جلوی خانه پارک کردم. کمک کردم مادر پیاده شود. از جوی رد شود. بعد دخترک دستش را گرفت و برد تا دم در. من کیف و خرده ریز هایی را از توی ماشین در آوردم و در را بستم. در عقب را شل بسته بودم. یک تنه بهش زدم تا سفت شد. همان وقت فکر کردم مانتو ام خاکی شد!

 

فصل چهاردهم

 

سر صبحانه شاید

 

 

فصل پانزدهم

 

 

فصل چهاردهم همان سه کلمه شد! دقیقن همان سه کلمه! آن  را که نوشتم مجبور شدم از جا برخیزم. نفس عمیق! ..مادرم پوشک اش را در آورده بود و وسط آشپزخانه ایستاده بود. پوشک را گرفتم دور انداختم و حالا آمده ایم دستشویی. و دارم فکر می کنم: سخت است. سخت است. سخت است مراقبت ازبیمار آلزایمری.

 

فصل شانزدهم

 

سر صبحانه شاید درباره ی برنامه های امروز حرف زدیم. شاید کمی برای اوضاع و احوال خودمان دل سوزاندیم. شاید کمی قربان صدقه ی همدیگر رفتیم. یادم نیست و فکر می کنم همه ی این ها بود.

 

بعد از صبحانه، قبل از اینکه حمید برود زنگ در زده شد. گوشی اف اف را برداشتم. خواهرم بود. آمد بالا قفل در را باز کردم. یک نان سنگک دستش بود که برای ما آورده بود. گفتم ما صبحانه خورده ایم. گفت:" پس نان را می برم خانه ی خودمان." و برای این کارش یک عالمه توضیح داد که مدت هاست خودشان نان سنگک نخورده اند.و من داشتم فکر می کردم که  طفلک خواهرم... طفلک همه ی بیمار های روانی ... بعد پرسید بابا کجا هستند؟ گفتم سفر. می خواست مانتو به مادر بپوشاند و  مادر را با خودش ببرد. گفتم من مانده ام پیش مادر امروز. مواظبشان هستم. و او رفت.

 

فصل هفدهم

 

آها! آخر صبحانه  حمید گفته بود  من زنگ بزنم شرکت به آقای همکار بگویم که وضع اضطراری پیش آمده و تا حدود ظهر نمی توانم بروم شرکت و از او بخواهم که تا عصر بماند و احتمالن اگر پیامی یا تلفنی بود یادداشت کند. من دنبال گوشی تلفن بی سیم که هیچوقت نه سر جای خودش است و نه هیچ کجای دیگر گشتم. روی میز نهار خوری پیدایش کردم و شماره ها را گرفتم که این ها را بگویم و آن موقع ساعت از نه گذشته بود . از توی گوشی صدای بوق می آمد. تا دوازده تا بوق نگه داشتم و کسی توی شرکت گوشی را بر نداشت. به حمید گفتم: "نیست!" گفت:

 

       -یه چیزی تو شرکت جا گذاشتم. می رم بردارم. اونم حتمن تا اون وقت می آد. خودم بهش می گم.

 

خوشحال شدم. بوسیدم اش. بوی ادکلن اش را نفس عمیقی کشیدم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
comment نظرات ()