آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
از در خانه ساعت ده و ربع بادخترک رفتيم بيرون. همان لحظه يک ماشين سورمه اي ِ دراز، که خوشگل هم بود، نمي دانم کاديلاک بود کاپريس بود چه کوفتي بود و داشت از جلوي خانه ی ما رد ميشد جلب توجه م کرد. ماشين را نگاه کردم. راننده هم متوجه شد. رفت سر کوچه ايستاد بعد من و دخترک سوار شديم برويم مدرسه.
دخترک ساعت ده و نيم امتحان داشت. یک کوچه بالاتر از توی آینه ی ماشین دیدم که ماشین سورمه ای راه افتاده دنبال ما. از هر کوچه و پس کوچه اي که مسیر را تغییر دادم باز متوجه شدم که ماشین سورمه ای همچنان دنبال ماشین ما بود.
رسیدیم به کوچه ی مدرسه ی دخترک. کوچه ي مدرسه ي دخترک بن بست است. ته کوچه من دور زدم ماشین سورمه ای هم آمده بود و آنجا راهی بجز دور زدن نداشت. خوشبختانه چون من دور زده بودم و او هنوز دور نزده بود سریع دور شدم.
ديگر نمي دانم چه طور از لابه لاي ماشين ها بي رعايت حق تقدم و اين حرف ها هول هول آمدم تا شرکت.
ماشین سورمه ای را توی کوچه ی مدرسه ی دخترک جا گذاشتم و ديگر پيدایم نکرد ولي خب فکری که یک مقدار برایم آزار دهنده است اینست که هم خانه ما را بلد است و ديد که از کدام خانه بیرون آمده ايم و هم مدرسه ی دخترک را. نمي دانم چه ديوانه اي باشه و برایم خيلي عجيب بود که آن همه راه دنبال ماشن ما آمد...