آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تا آخر ده از سی و شش

 

 

فصل هفتم:

 

 

 

بعد شُستم اش. پوشک پوشاندم. یادم آمد که بجز این پوشک که می پوشد، یکی بیشتر نمانده. یادم آمد که باید پوشک بخرم. یادم آمد که پول ندارم و آهی کشیدم. یادم آمد که  هنوز اردیبهشت تمام نشده و باید بروم ته مانده ی حساب کوتاه مدتم را خالی کنم.

 

اینجاهای فکرهام بود که دیدم مادر دارد باز از دستشویی بیرون می رود. دوباره کشیدمش تو و گفتم:

 

        - دست و رو! ...مادر دست و روتون رو نشُستین که !

 

و مادرم همانطور ساکت دستش را جلو آورد و شیر آب سینک دستشویی را باز کردم و صابون را دادم دستش و آستین هایش را بالا زدم...

 

 

 

فصل هشتم:

 

 

 

بعد از دستشویی صورتش را خشک کردم. دامن بهش پوشاندم و به راه ِ آشپز خانه فرستادم اش. او که در راه آشپزخانه بود، ملافه های خیس اش را بغل کردم و آوردم ریختم توی ماشین رختشویی.

 

حمید گفت:

 

      -  چند بار بهت گفتم که زیر ملافه شون نایلون پهن کنی؟ ...کی می خوای به حرف من گوش بدی ؟ مگه مرض داری که این همه کار ِ خودتو سخت می کنی؟!

 

 

 

فصل نهم:

 

 

 

الان ساعت شده پنج بعد از ظهر. پشت در کلاس زبان دخترک منتظرم که بیرون بیاید. از بلند گو های ماشین ویلن پاگانینی پخش می شود. خیابان مستوفی و درخت های چنار بلندش و از سمت ِ چپ، صدای جوی آب بی نظیرش،...کجا بودم راستی؟ کجای صبح؟

 

 

 

فصل دهم:

 

 

 

صبحانه ی مادر یک لیوان چای است که دو قاشق شکر هم تازگی ها تویش می ریزم.خوش بینانه دلم می خواهد  خیال کنم که  برای مغز خوب است! شاید هم اشتباه کنم اما از آخرین آزمایشی که داد و دیدم قندش نه تنها بالا نیست بلکه پایین هم هست، فکرکردم این پرهیز بیهوده برای چه باشد؟!

 

نان ها را به تکه های کوچک تقسیم می کنم پنیر رویش می گذارم و می چینم توی بشقاب پیش دستی. یاد آن روز ها می افتم که دخترکم کوچک بود و برای او لقمه می گرفتم و می گذاشتم . بعد یاد خودم می افتم که کوچک بودم و مادرم برایم لقمه می گرفت و می گذاشت...

 

 

 

بعد می روم سراغ دارو ها. با خودم می گویم بعد از صبحانه شش قرص داریم: اکسلون، ابیکسا، سیپرامیل، ... ... وای! اسم سه تای دیگر یادم نیست. قرص هایی که هر روز و هر روز دارم با آنها سر و کله می زنم...پیراستام و جینکو مکس و ... یکی بیشتر نمانده قیافه اش یک کپسول صورتی رنگ است. خارجی اش سفید است. چه بود؟...چه بود؟...خیلی منتظر شدم که یادم بیاید اما نیامد!

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
comment نظرات ()