آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شد شش از سی و شش!

 

فصل چهارم:

 

 

حمید که برگشت، برای او و خودم چای ریختم. نشسته بودیم بخوریم که مادر با لباس خواب و موی آشفته و دامنی که داشت به زور روی لباس خواب می پوشید، جلوی در آشپز خانه ظاهر شد. چای را نخورده گذاشتم و دستش را گرفتم که ببرمش دستشویی.

 

داشتم دامن را از تنش در می آوردم که متوجه شدم پوشک اش آنقدر خیس است که به بیرون هم حسابی نم پس داده. رفتم توی اتاقش و دیدم رختخوابش هم که دیشب ملافه های تمیز انداخته بودم خیس خیس است.

 

 

نمی دانم چطور می شود اینطور اندوه ها را نوشت. شاید هیچ طور نشود. شاید هم بشود اما من هنوز نمی دانم چطور و با کدام کلمات می شود اندوهی را که با دیدن این وضع روی سرم هوار می شود را وصف کنم.

 

 

 

لباسش را از تنش در آوردم. و او را بردم دستشویی. آمدم ملافه ها را از تخت بکشم که بیشتر به تشک خیسی پس ندهد که دیدم مادرم بی لباس آمده بیرون. خودم را لعنت کردم که چرا حواسم نبوده و مادر را توی دستشویی تنها گذاشته ام. ملافه ها را رها کردم و رفتم دوباره مادر را بردم دستشویی. در را بستم. او را نشاندم روی توالت فرنگی و گفتم :

 

      - هر کاری دارین بکنین مادر!

 

مادرم تکرار کرد:

 

      - هر کاری دارین بکنین.

 

من با سر تائید کردم و نشستم روی لبه ی وان و در چشم های درشت خوشگل اش که از پشت عینک درشت تر و خوشگل تر هم می شود نگاه کردم. مادرم نگاهی به اطراف کرد و گفت:

 

      - اینجا ها هنوز جمع نشده.

 

توی حرفش دنبال معنی و مفهومی نمی شود گشت . از این حرف هایی ست که ناگهان و بی هدف و منظور از ذهنش به زبانش راه می یابند.با این حال من نگاهی به اطراف کردم: وان، بیده، سینک دستشویی، پرده ی حمام...چه چیزی جمع نشده؟ بعد دوباره بهش گفتم که سعی کند زور بزند که هر کاری دارد بکند.

 

بالای سرش پنجره ایست که از آن نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه!

 

این بار من تکرار کردم:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه...

 

 

فصل پنجم:

 

 

یاد فیلم دستفروش ِ مخملباف می افتم. توی اپیزود دومش. اسمش اگر اشتباه نکنم "تولد یک پیرزن" بود. دائم صحنه های این فیلم برایم تداعی می شود. من آن پسری هستم که قرار است دیوانه شوم.

 

 

فصل ششم:

 

 

همیشه توی دستشویی نفس ام را حبس می کردم. به بوی بد از بچگی حساس بودم. بار های اول بی هوا حالت تهوع بهم دست میداد. چشم هایم پر از اشک می شد و از اینکه این همه لوس و بچه ننه ام پیش خودم خجالت می کشیدم. بعد یاد گرفتم که بیرون از دستشویی نفس ام را حبس کنم و از راه بینی تنفس نکنم تا دچار این حالت نشوم. امروز کمی به خودم جرات دادم و آرام آرام نفسی که حبس کرده بودم را بیرون دادم و با احتیاط نفس کشیدم. بو می آمد. اما آزار دهنده نبود. بو کمتر شده بود یا من عادت کرده بودم؟

 

 

 

(تا سر فصل هفتم)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
comment نظرات ()