آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نگاری روز یکشنبه (سه از سی و شش)

فصل یکم:

الان باید با مادر برویم دنبال دخترک. ساعت نزدیک ده و ربع روز یکشنبه است. پدر باز بدون هماهنگی با من رفته سفر. مسخره است. اما باید پذیرفت. دردناک هم هست. اما باید تحمل کرد.

گذشته از صبح که حمید شرکت را به امید حضور من وامی گذارد و می رود پی کار های ساختمان، عصر هم یک قرار مهم گذاشته ام. ساعت ۷ بعد از ظهر با آقای الف که درباره ی نشر یک کتاب مشورت کنیم.

صبح با صدای زنگ تلفن ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چهار زنگ و بعد خاموشی. می دانستم که قرار است ساعت شش بیایند دنبال پدر و ببرندش کلاردشت. بلند شدم رفتم اتاق پدر دیدم نیست. اتاق او سمت کوچه است و از کوچه صدای سلام و احوالپرسی می آمد. خیال کردم صدای خودش است. داشتم می آمدم اتاق خودمان که شنیدم از توی دستشویی هم صدایی آمد!

پدر آنجا بود. تلفن را جواب داده بود. قرار شده بود نیم ساعت بعد بیایند دنبالش. بین خواب و بیداری به دنبال تکه پاره های رویایی گم شده برگشتم توی رختخواب.

فصل دوم:

نیم ساعت بعد صدای پدر باز بیدارمان کرد که خداحافظی کرد و رفت.

فصل سوم:

صبح ِ قانونی ِ خودمان یعنی ساعت یک ربع به هفت! اما من ده دقیقه دیر تر از همیشه بیدار شدم. هول هول دخترک را صدا کردم و دویدم کتری را شستم و پر آب کردم و گذاشتم که جوش بیاید.

بعد طبق عادت هر روزه ، می روم کنار پنجره ی پارک. پنجره را باز می کنم و نفس می کشم و انگار که چند ثانیه ای همه چیز را فراموش می کنم. تکان های برگ های سپیدار را نگاه می کنم یا مسیر کوتاه پرواز گنجشکی را از این شاخه به شاخه ی دیگر پی می گیرم.

بعد میز صبحانه را چیدم. دخترک آمد. صبحانه خورد و ضمن خوردن حرف می زد. چه می گفت؟‌ ...یادم نیست. اما یک ربع به هشت بود که رفتم حمید را صدا زدم و گفتم که عجله کند چون یک ربع به هشت است. به اتاق که رسیدم دیدم با موهای آشفته از جا بلند شده. دوباره گفتم یک ربع به هشته ها! و برگشتم سمت آشپز خانه. صدایش آمد که می گفت:‌ « یک ربع به هشت ِ دروغگو هاس!!»

خنده ام گرفت. به دخترک هم گفتم او هم خندید و همینطور که داشت آخر های چای اش را سر می کشید،‌ نگاهش را بالا برد و ساعت دیواری را نگاه کرد.

حمید دم در آشپزخانه بود گفت دستشویی دارم! گفتم خب زود باش!! و نوین حاضر شده بود و داشت مقنعه ی آبی رنگش را سرش می کرد.

در را که بستند و رفتند، خانه ناگهان ساکت شد

(تا سر فصل چهارم)

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
comment نظرات ()