آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نگاری 36 قسمتی : مقدمه

یک:

ساعت نزدیک سه ی بعد از ظهر است. الان آمدم پست نگهبانی از شرکت را تحویل گرفتم!

 از صبح اجبارن نتوانسته بودم بیایم. فکر ها آنقدر بهم فشار آوردند که توی دفتر چه ام مشغول ثانیه نگاری شدم. بعد متوجه شدم که  ثانیه نگاریم هم ضعیف شده. مثل حافظه ام .مثل تمرکزم. اما با هر جان کندنی هست دارم می نویسم. تمام که شد احتمالن باید بخش به بخش بنویسم اش همینجا. چرا که نه!

از دیروز یک سلسله اتفاقاتی ردیف شده دنبال هم که نتیجه اش تا این لحظه که من اینجا نشسته ام این شده که مادرم هم کنار دستم همینجا توی شرکت نشسته باشد و من مدام حالا دماغ تیز کنم به دنبالش و  نگران دستشویی رفتن یا نرفتن ش باشم...

حکایت وابستگی فعلی مادرم به من و نیاز مظلومانه اش به کمک های من حکایت غریبی شده. غریب...غریب...

 

 

دو :

ساعت چهار و چهل و یک دقیقه نمی دونم چرا دلم خواست برگردم اینجا بنویسم :

وبلاگ خودمه! به کسی چه!؟

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
comment نظرات ()