آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
این روز ها ساکتم. مخاطب های درونی هم حوصله شان سر رفته از این سکوت. یکی می گوید:
- حرفی بزن!
نگاهش می کنم. می گویم:
- تو که می دانی!
- اما بگو! نه که بخواهی به من، به خودت! ... که صدای خودت را بشنوی.
می پرسم تا شاید بداند جواب سوالی که این همه به سکوتم وا داشته:
- تو بگو می شود کسی از یکی از بزرگترین آرزوهای خودش بترسد؟!
می خندد:
- تقصیر بازی ترس ها و آرزو هاست؟!
حوصله ی شوخی ندارم.
می ترسم از روزی که خانه مان تمام شود و بخواهیم از خانه ی پدری برویم خانه ی خودمان. و بعد با خودم تکرار می کنم :مادرم، مادرم، مادرم، مادرم، مادرم ، مادرم ...
حالا همه ساکتند اما صدای خودم را به وضوح می شنوم. نمی فهمم حاصل این شنیدن چیست.