آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ترس شماره یک

 

این روز ها ساکتم. مخاطب های درونی هم حوصله شان سر رفته از این سکوت. یکی می گوید:

 

       - حرفی بزن!

 

 

 نگاهش می کنم. می گویم:

 

       - تو که می دانی!

 

       - اما بگو!  نه که بخواهی به من، به خودت! ...  که صدای خودت را بشنوی.

 

 

می پرسم تا شاید بداند جواب سوالی که این همه به سکوتم وا داشته:

 

 

 

       - تو بگو می شود کسی از یکی از بزرگترین آرزوهای خودش بترسد؟!

 

می خندد:  

 

       - تقصیر بازی ترس ها و آرزو هاست؟!

 

 

 

حوصله ی شوخی ندارم.

 

می ترسم از روزی که خانه مان تمام شود و بخواهیم از خانه ی پدری برویم خانه ی خودمان. و بعد با خودم تکرار می کنم :مادرم، مادرم، مادرم، مادرم، مادرم ، مادرم  ...

 

 

حالا همه ساکتند اما صدای خودم را به وضوح می شنوم. نمی فهمم حاصل این شنیدن چیست.

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩
comment نظرات ()