آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

:(

 

 

 

تصویری هست جامانده یک جایی از دلم. مثل بغض. مثل بهت. مثل فریاد.

 

 

 

دو هفته، پشت ِسر ِ هم دیدیمش. من و دخترک. همانجا. ساکت. بی حرکت. مظلوم.

 

بار اول که چشممان بهش افتاد انگار توی دل آدم کسی یکباره سنج می کوبید. تاثیر اولین نگاه، چنین صدایی داشت. همانجا پشت چراغ قرمز ی که باید ب ایستی تا کوچه ی پانزدهم را بپیچی توی  خیابان وزرا ...- اسم فعلیش چه شده؟ نمی دانم!-  همانجا بود که اول دخترک دید. فریادی کشید و بعد من یک لحظه که چراغ سبز شده بود سر چرخاندم سمت چپ : تیر چراغ برق را دیدم و همان صدای سنج که گفتم توی دلم کوبیده شد. بعد بد و بیراه گفتیم به کسانیکه این کار را کرده بودند. خدا لعتنتشان کند! دیوانه ها.

 

ولی کاری بود که شده بود. تصویری بود که در چشممان فرو رفته بود و بیرون هم نمی آمد. دو هفته. پشت سر هم همانجا بود. هفته ی سوم نبود. جمعش کرده بودند. بعد یکبار دیگر  بود که از همانجا رد می شدیم و جای خالی اش بود که  به حمید گفتم.

 

 

 

گفتم  همینجا. سر همین تقاطع، صحنه ای را دیده ایم که از ذهن هیچکدامان بیرون نمی رود. به همین تیر آخری،  کبوتری را به دار آویخته بودند. همین تیر های سوراخ سوراخ چراغ برق های خیابان. یک طناب و یک کبوتر آویخته...

 

 

 

حمید گفت عجب کاری! از دید کانسپچوال آرت بهش نگاه نکردید؟ کبوتر نماد چیست؟ کبوتر دار زده نماد چه می تواند باشد؟ دست مریزاد ! اعتراض از این گویا تر؟ تاثیر گذار تر ؟ ...

 

 

                     

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()