آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ق مثل ...

 

دیروز عصرپیش از آن باد و بورانی که شروع شد و خاکی که به هوا کرد، با دخترک در خیابان  یا دقیق تر بگویم در  میدان فرهنگ بودیم که خانوم «قاف» را دیدیم.

خانوم «قاف» خودش یعنی یک دنیا حرف و خاطره و عشق. خودش یعنی یک حس دوست داشتنی تمام نشدنی. حسی که مزه ی اشک هم می دهد. و یکبار توی خیابان دیدنش مساوی است با غرق شدن روز ها و روز ها در رویا های سال هایی دور.

خانم «قاف» حدود بیست سال پیش دبیر ریاضی ما بود. توی دبیرستان ما چهار تا کلاس تجربی بود نمی دانم چند تا انسانی و یک ریاضی. ما از دوم ریاضی تا چهارم ریاضی که بودیم،ظرف این سه سال، خانم «قاف» دبیر تمام درس های ریاضی مان بود. از جبر و مثلثات و ریاضیات جدید گرفته تا هندسه و هندسه فضایی در رفته.  یک کلاس ریاضی بود و یک خانم «قاف». و این موضوع میزان ساعت هایی را مشخص میکند که ما همراه او بودیم.

خودش مهندس کامپیوتر بود. یک دختر جوان خوشگل مهربان با هوش. اما تا بخواهی ساکت و عمیق و جدی. لاغر و ریز قامت. با صدایی آرام که برای شنیدنش می باید نفس را هم در سینه حبس می کردی. توی کلاس هایش آدم توی ریاضیات گم می شد و پیدا نمی شد که نمی شد.  خودش، لبخندش ، آرامش چهره اش. نگاه عمیقش به همه چیز . خانم «قاف» یعنی به سادگی حل کردن مشکل ترین مسئله ها. یعنی نه مفهوم زمان را در کنارش درک کردن و نه مفهموم مکان را.

اما این خانم«قاف» ما همان سال های جوانی اش که سال های نوجوانی ما بود ام اس گرفت. با همان حال هم می آمد سر کلاس. روند پیشرفت بیماری اش کند بود. اما خب این نگرانی از آینده اش همیشه همراه ما بود. به خاطر بیماری اش او هیچوقت ازدواج نکرد با مادرش زندگی می کرد.

حالا شاید بهتر بفهمید معنی این جمله ی ساده را  : دیروز همراه دخترک در میدان فرهنگ خانم «قاف» را دیدیم.

کمی صحبت کردیم. احوال همشاگردی ها را پرسید. از آن روز ها گفتیم. بعد من گفتم که مادرم آلزایمر گرفته. عجیب اینکه گفت مادر او هم آلزایمر داشته. بعد یکی او از یاد مادرش گفت یکی من از مشکلات فعلی. اما این خودش یک فصل مشترک شد بین ما انگار. هم من خوب درک می کردم که چه می گوید هم او.

دیروز گذشت. امروز زنگ زد. چه مهربان چه دوست. گفت از دیشب تا حالا دارد به من فکر میکند.

گفت هر کمکی که از دستش بر بیاید می کند. خواست که ازش بخواهم. گفت خیال می کند که مادر خودش است، دلش آرام می گیرد.

...

حالا یک حس عجیبی دارم که نمی دانم چیست.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤
comment نظرات ()