آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
امروز باز مجلس ترحیم بود. مجلس ترحیم یک مرد پیری از اقوام که من دوستش داشتم.
سر نهار امروز حمید داشت حرص و جوش می خورد که چرا خواهرش بهش نگفته که آقای «خ» فوت کرده و ما نرفتیم بهشت زهرا. و بعدش داشت حرص می خورد که چرا این چند روزه روزنامه اطلاعات نخریدیم که صفحه ی ترحیم ها رو بخونیم و خودمون مطلع بشیم.
این وسط دخترک گفت: بابا آخه روزنامه اطلاعات خیلی دلسرد کننده شده. هر چی آدم می خره هیشکی نمی میره !!