آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من گفته باشم ما آبمون با هم تو یه جوب نمیره ها!

 

 

روز اول ما داشتیم برای خودمان موسیقی گوش میدادیم. یک سری موسیقی هایی که دوست داریم همینطوری قر و قاطی توی سیستم هست. از لورنا گرفته تا اولد سانگز تا پاواروتی و خولیو تا موتزارت و بتهوون. اینها همینطور داشت می خواند و رسیده بود به یک اپرا هایی که این آقای همکار جدید اعتراضش بلند شد که :

          - خانم مهندس! ببخشید میشه این موزیکو عوض کنین؟ 

من با خنده پرسیدم:

          - اپرا دوست ندارین؟!

          - واللا این خیلی دیگه چیز بود! ...

 

به جای چیز هم لغت مناسبی پیدا نکرد که جایگزین کند.

گفتم چه جور چیز هایی گوش میدین معمولن؟ گفت همون آقاهه که داشت می خوند خوب بود.

فکر کردم حتمن یکی از اولد سانگز ها را می گوید.

 

چند روز بعد اصولن فقط اولد سانگز گذاشتم. در مایه های همان حال و هوا های ساسان که گفتم بهتون.

بعد از مدتی گفت:

           - شما فقط همین چند تا آهنگ رو دارین؟ خسته کننده نیست؟

 

من هم آهنگ را تغییر دادم و کلاسیک بدون کلام گذاشتم. و دیگر چیزی نگفت. اما نمی دانم چرا فکر می کردم این حتمن طرفدار موسیقی سنتی و اینجور چیز ها باید باشد که ما اصلن تو خطش نیستیم.

 

دیروز که داشتم این به تماشای آب های سپید را گوش می کردم همینطور داشت می خواند که رفتیم نهار. او زود تر برگشته بود و خاموشش کرده بود.

من هم یک سری سونات های موتزارت را انتخاب کردم و گذاشتم و ساعتی شد که باید می رفتم سراغ دخترک.

نیم ساعتی رفتم و برگشتم دیدم این را هم خاموش کرده.

دیگه نمی دونم چی براش بذارم.

 

امروز صبح شمشیرم را از رو بسته ام و صبح اول صبحی اپرای دون ژوان موتزارت را با صدای بلند گذاشته ام و نشسته ام منتظر که ببینم کی اعتراض می کند و چه می گوید !!

 

+ کتا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
comment نظرات ()