آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

‌ بی که پای از در برون نهی، ...

صبح بعد از صبحانه خواهرم آمد. حالش هنوز خوب نیست. خودش هست و خودش نیست. اما چیزی که هست، نازک و شکستنی، ترد و خرد شدنی...

به هم ریخته و پَکَرم. اما به روی خودم نمی آورم. می آیم توی اتاق خودمان تنها روی تخت، می نشینم.چشم ها را می بندم.  نفسی عمیق می کشم، عمیق تر...عمیق تر. که این در هم ریختگی آرام گیرد.

خوب است که کلمات هستند. بعضی کلمات مثل آب روی آتش آرامش می بخشند. نگاه کن این تکه های سهراب را:‌

                           هوای سفر چه نیازی بود؟‌ اگر جویای گسترش اندیشه ی خود بودی،‌ همان  درخت حیاط خانه ترا بس بود.  سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه در ها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و در نیافتی:«‌ بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت»

یا:

                          به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو

 

خوبم. آرامم. راستی اگر کلمات نبودند، تا به حال چه بر سر دلم آمده بود؟‌

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از اولین وایسادن هاش

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()