آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 یه جاهایی 

 یه جوری انگار همه چیز متوقف میشه

 متوقف

 مثل سر یه امتحانی که جواب هیچ سوالی رو بلد نیستی

 نفس آدم حتی تو سینه حبس میشه از احساس نادانی

 حس می کنم تو کله م هیچی نیست

 جلوی روم هم 

 فقط نقطه چین

 ..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

پی نوشت یک: چرا دیگه...! تو کامنت های پست پیش نوشتم که! کیف خوشبختانه پیدا شد. کجا؟‌ توی شهرداری. خدا عمرشون بده. آدم های خوبی بودن که کیف رو صحیح و سالم تحویل دادن.

پی نوشت دو: حمید این روز ها خیلی گرفته و عصبی و حواس پرته. خب آخر های کار ساختمون خودمونه. حق داره. دو تا از پیش فروش ها کامل چک هاشون تصفیه شده. اما کار ِ خونه تا تموم بشه هنوز چند ماهی مونده. همه میگن آخر هاش همیشه سخت تره. باز خوردیم به بی پولی. من که از شرکت حقوق نمی گیرم. حقوق هام همه پای سرمایه گذاری حساب میشه. از طرفی بابت باقی مانده ی پولی که از فروش ویلا بدست اومد و توی بانک دارم و دلم هر ماه به بهره های اون خوشه، اول اردیبهشت کلش رو گرفتم دادم به حمید.چقدر از بی پولی بدم میاد. امروز یه مشت بیست و پنج تومنی برداشتم برای پول تاکسی.... چرا این اردیبهشت تموم نمیشه پس؟

پی نوشت سه: صبح سر صبونه یه نگاه به پنجره انداختم. هوا هوس انگیز بود. کوه ها هم. دیدم امروز چهارشنبه س فردا پنجشنبه. به حمید گفتم برنامه ی فردات چیه؟ گفت چطور مگه؟‌ می خوای بری کوه؟ ! خوب فهمیده بود. ولی گفتم نه ! همینجوری پرسیدم.

پی نوشت چهار: بلفی نازنین ازم خواست از حدود هفت ماهگی دخترکم براش عکس بیارم. اینم فعلن یدونه عکس!‌

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()