آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

با همه ی خستگی / غروب ارديبهشتی/...

۱-

الان یه کم بهترم. گرچه که هیچ دلیلی برای این بهتر بودن ندارم و مهم هم همین است که بتوانیم و از خودمان بخواهیم یعنی خواهش کنیم که لطفن بی دلیل خوب باش! همین.

۲-

امروز صبح که آمدم شرکت این آقای همکار تازه که باید می بود نبود. الان زنگ زد گفت که امروز نمی آید. خانم همکار هم که این ترم دوشنبه ها کلاس دارد و نمی آید من مانده ام و حوض خودم.

۳-

دیروز مجلس ختم یکی از اقوام حمید بود. نزدیک نبود درواقع می شد مادر شوهر دختر خاله اش. اما مادر یک آدمی بود که حتمن همه می شناسیدش. نمی توانم اسمش را بنویسم یکی از اهالی مطرح سینما ست. این تکه را برای اینکه توی مسجد بیکار نباشم ، همانجا نوشته ام:

 داشتیم با تمام خستگی و مردگی میآمدیم مجلس ترحیم که دخترک با شیطنت خاصی  گفت :‌ « عوضش می رین اونجا هنر پیشه ها رو می بینین!»

اما من که هرچه اینجا توی مجلس زنانه چشم می دوانم هیچ چهره ی هنری ای را نمی بینم. چرا یکی دو نفر به نظرم آشنا می آیند اما نه آنقدر که اسم هایشان را بدانم! مجلس زنانه خیلی شلوغ نیست. اما فکر می کنم مردانه شلوغ باشد چون موقع ورود جلوی در هم شلوغ بود و عده ای توی کوچه ایستاده بودند.

موقع ورود توی پاگرد پله ها تازگی ها آب پرتقال می دهند. من هیچوقت نخورده بودم اما اینبار چون غریبه تر بودم گفتم بخورم!‌

وقت وارد شدن به سالن رفتم به دختر خاله ی حمید که جزو عزاداران نشسته بود تسلیت گفتم و آمدم ته سالن نشستم. حالا دارم فکر می کنم که بیاد بیاورم وقتی که مادر شوهر من فوت کرده بود آیا زن ِ پسرخاله ام آمده بود به تسلیت گویی یا نه! خب جالب اینجاست که من اصلن پسرخاله ندارم!!

سخنران می گوید :‌همه ی ما می میریم. اما خوشا به حال آنانکه وقتی از این دنیا می روند با دعوت نامه می روند!‌

این هم حرف جالبیست. دارم فکر میکنم به  اینکه اصلن خود دعوت نامه را از آن دنیا چه کسی می فرستد !!! و بعد یعنی به آنها که دعوت نامه ندارند احتمالن ویزا نمی دهند!!!

۴-

غروب خسته داشتیم می آمدیم خانه. نیمی از راه را پیاده میان دود ماشین ها و نیمی سواره. سر یک پیچ، ناگهان بوی یاس های امین الدوله پیچید توی ماشین. نفس عمیقی کشیدم. لحظه ی شیرینی شد.

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٧
comment نظرات ()