آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو

۱-

نگاش کن چه نازه

همین امروز صبح غنچه ش باز شده...

۲-

 الان باید از روی این صندلی بلند شوم بروم بیرون میان اردیبهشت که به این اشک های تمام نباریده، ابر ها را نشان دهم و بگویم نگاه کنید! شما هم می توانید. می توانید اگر بخواهید می توانید ببارید...

.

.

+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٦
comment نظرات ()