آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

برگشتم. همینطور مثل خمار ها دارم بی خودی بیخودی وبگردی می کنم. وبلاگ می خونم و چند جا هم کامنت گذاشتم. خیلی جا ها هم خوندم و کامنت نذاشتم گفتم سر فرصت.

توی شرکت هم که کلی کار ریخته سرم. کار هایی که هی وسط وبگردی خودشونو با تلخی تمام یاد آوری می کنند.

روز هایی که نبودم را توی دفتر چه ام یک چیز هایی نوشته ام. حس ها یی متعلق به لحظه هایی که گذشته اند. نمی دانم اینجا بنویسم شان یا نه. شما حتمن با بزرگواری خودتان خواهید گفت بنویس! اما نمی دانم انصاف هست که سرتان را با این حرف ها درد بیاورم یا نه. همان حکایت قدیمی در دیزی باز و گم شدن حیای گربه. حالا از اول به آخر بنویسم یا از آخر به اول؟

فریبا گفته نکنه تو هم روزه ی سکوت گرفتی! خنده م گرفت. وبلاگ در واقع تنها جائیست که من حرف می زنم. در دنیای حقیقی معمولن ساکت ام. وبلاگ یه جایی شده انگار توی فکر خودم باشه. توی فکرم نمی تونم ساکت باشم.

۲-

یک جوری ام انگار که فصلی گذشته باشد. در حالیکه هنوز در قلب بهاریم.

۳-

آره آب آتشگون جان! از حدود اول اردیبهشت آبگیری سد سیوند آغاز شده.

۴-

یادداشتی از جمعه ۱۴ اردیبهشت

آقای جعفری صمیمی ترین دوست دائیم بود. از بچگی های من توی خانه ی قدیمی مادربزرگ که بودیم، از ‌آلمان آمدن دایی همیشه همراه بود با حضور آقای جعفری در خانه ی ما. به همراه این دونفر همیشه یک دنیا شادی و شوخی و خنده و هیجان وارد خانه میشد. آقای جعفری را درست به همان اندازه می دیدیم که دایی را.

این دونفر از بچگی با هم همسایه بودند. و این دوستی همچنان بی آنکه معلوم باشد از کجا شروع شده همچنان محکم و مستدام بود. آقای جعفری بود که او را از فرودگاه می آورد. هر روز هم از خروسخوان صبح خانه ی ما بود. شب ها هم دایی همراه او می رفت به میهمانی هایی که خانه ی دوستان و آشنایان مشترکشان بود.  و این خاطرات در دوران کودکی و نوجوانی من هر سال و هرسال تکرار می شد.

وقتی نوجوان بودم یعنی حدود سن های ۱۶-۱۷ سالگی، خانواده ی آقای جعفری یعنی همسر و یک دختر و یک پسرش تصمیم گرفتند که از ایران بروند. آن سال ها سالهای جنگ بود و مقصد آنها آمریکا بود. اما اول رفتند آلمان. طبیعی بود که پیش نزدیک ترین دوست خانوادگی شان یعنی دایی من.

مدتی پیش او بودند. قرار بود خود آقای جعفری هم به آنها ملحق شود اما بعد از اینکه آنها رفتند، نمی دانم چه شد که نتوانست برود.انگار گفتند ممنوع الخروج شده. به هر تقدیر هرگز از ایران نرفت. او اینجا ماند و خانواده اش بعد از مدتی رفتند آمریکا. و دایی من هنوز که هنوز است مرتب با آنها در ارتباط است و احوالشان را می پرسد اما باز هم نمی دانم چه شد که رابطه ی دوستی چهل پنجاه ساله ی دایی با آقای جعفری از همان سال ها شکر آب شد. حالا تقریبن پانزده سالی می شود که دیگر وقتی می آمد نه او سراغ آقای جعفری را می گرفت و نه آقای جعفری سراغ او را. دیگر از سرزندگی ها و شوخی های تمام نشدنی آقای جعفری در خانه ی ما خبری نبود. اما آنقدر از او خاطره داریم که همچنان بعد از این همه سال، خبر فوتش تمامی آن خاطرات را زنده کند و بزرگی جای خالی سالیان اخیرش را به رخ بکشد.

پنجشنبه صبح با خبر شدیم که آقای جعفری از دنیا رفت.

خواهر زنش زنگ زد و گفت که چهارشنبه ی پیش برای آخرین بار با او صحبت کرده. آنها می رفته اند شمال و بهش گفته اند تو هم بیا. آقای جعفری گفته شما امروز بروید من فردا می آیم. تا روز جمعه هر چه منتظر مانده اند نرفته. تلفن زده اند جواب نداده. بعد یک آشنا را فرستاده ا ند در منزلش. آن آشنا خبر آورده که تلویزیون روشن است اما کسی در را باز نمی کند. روز شنبه آنها از شمال باز آمده اند  و با حکم دادستانی در را شکسته اند و رفته اند توی خانه و دیده اند تلویزیون همچنان روشن است و شام نیمه خورده ای مقابل آقای جعفری ست و انگار سه روزی از آخرین لقمه ای که بر دهان گذاشته، گذشته بوده .

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٥
comment نظرات ()