آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اگر دسترسی به نت داشتم،  چه همه حرف داشتم برای گفتن.

دو روز است که نیامده ام سر کار.  یعنی دو روز است که نتوانسته ام بیایم توی نت. امروز عصر هم یک کار فوری پیش آمد که مجبور شدم بیایم اما وقتی آدم در دو قدمی سیستمی باشد که بتواند او را ببرد توی این دنیای خیالی مگر می شود در مقابل این وسوسه مقاومت کرد؟!

پدر تلفن زد و گفت که اگر خیلی زود برگردد پنجشنبه خواهد بود. و تا او نباشد من هم نمی توانم بیایم سر کار.

 این روز ها مجبورم بمانم خانه پیش مادرم. حس می کنم حتی همین روز های با او بودن روز های ارزشمندی ست. باید در خاطرم حک کنم شان. مثل آذوقه ی خاطراتی برای روز های دلتنگی.

...

 

+ کتا ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱
comment نظرات ()