آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهار: ...

یک:

 

آسان می توانی گریخت

 از کنار کلمات

 

از کنار صدا ها

 

اما نه آنچنان

 

که فراموششان کنی

 

...

 

دو:

چه غم انگیز است حکایت تکرار. من همانی هستم که دیروز بودم. تو هم. هوا هم مثل هوای دیروز. آنچه باید تغییر کند چیست؟

 

سه:

پدر امشب می رود جلفا. دنبال چه کاری؟ از صمیم قلب نمی دانم! میدانم که برای گرفتن باقی مانده ی زمین هایی که رفته توی طرح شهرداری می رود. اما نمی دانم نتیجه هم دارد این رفت و آمد ها یا نه. در هر حال آدم عجیبیست و تلاش هایش کمی تا حدودی قابل تقدیر. ایکاش یک کمی از این حس از پای ننشستن که او در هشتاد و دو سالگی دارد در همین سی و هشت سالگی در من بود. چطور او ایستاده و من حس می کنم نشسته ام؟

 

چهار:

 دری وری...شر و ور

 پنج:

 بلاگفا انگار مشکل داره. فعلن که هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا برام باز نمیشن.  

 

شیش:

 یعنی ممکنه من برم موهامو کوتاه کنم و بتونم مرتب نگهش دارم؟

 

هفت:

 یک تکه یادداشت از شنبه هشتم اردیبهشت:

 جمعه خانه ماندم. کاری هم نکردم. حمام رفتم. ناخن گرفتم. وقت گذشت. هیچکس نیامد. حتی اندیشه ای.

صبح شنبه لادن نان بربری آورد. گفت توی صف شیر با یک نفر دعوایش شده. طرف با مشت کوبیده توی دماغش. می ترسم. می ترسم حالش باز بد شود. طرف بهش گفته:« دیوانه! تو را باید بیاندازند توی دیوانه خانه...»خودش می گوید نفهمیدم چه شد که درگیر شدیم.

 

هشت:

 سه تا تکه شعر هم هست که دوستشان دارم و حاصل همین یکی دو روزه اند که نمیدانم کجا بنویسم شان هنوز.

 نه:

 پنجشنبه شب قراره بریم خونه یکی از دوستای قدیمی حمید که من نمی شناسم اش. از اینجور جاها رفتن که هیچ شناختی از صاب خونه ندارم و برخورد اوله هیچ خوشم نمیاد. نمی دونم چی بپوشم. موهامو چکار کنم. چه حرفی میشه زد. من که آدم دیر جوشی هستم هیچوقت سر هیچ صحبتی رو باز نمی کنم. باید به یاد صورتک خیالی جان صورتک لبخندم را روی صورت بگذارم.

 

دلم مثل دل عرفان که کامنت های چند قسمتی می خواست کامنت نه قسمتی می خواهد.

 راستی!...

 

ده:

 

عرفان! تو هنوز به روز نشدی؟

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()