آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

؟

امروز چه روزی است؟ کجای تاریخ؟

زندگی چقدر باعث می شود آدم خودش را فراموش کند. باران می بارد چه بارانی…هوا تاریک شده مثل دم دم های آخر غروب در حالی که هنوز عصر ست.

من توی ناپیدا های خودم گم شده ام انگار که سراغی از خودم نگرفته ام هنوز و نه هیچکس دیگری هم.

چطورم؟ زنده هستم هنوز آیا؟ و زنده بودن معنی همین نفسی است که کشیده می شود ؟

 

اگر اینطور باشد خوبم. از صبح تا حالا هم زندگی کرده ام. نه کسی را رنجانده ام نه از کسی رنجیده ام. کار کرده ام. نقشه اصلاح کرده ام.  مادرم را چند بار بوسیده ام. دخترکم و حمید را هم. از خانه آمده ام تا شرکت و بعد تا مدرسه ی دخترک. بعد باز تا خانه و بعد باز تا شرکت.  راه دور تری هم نرفته ام. زیر باران کمی مانده ام. آسمان را تماشا کرده ام. ابر های تیره را. و نفس های نمناک از بوی باران کشیده ام.

 

اما روز باید چه باشد دیگر که نبوده هنوز؟ چه چیزی لابلای این ثانیه ها کم است که نمی فهمیم چیست؟

+ کتا ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۸
comment نظرات ()