آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکایت ما و آرامش و امید

پست قبلی را ندیده بگیرید. همانطور که خودم ندیده اش کردم! نه که نباشد. هست. مثل مثل خودم.

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است. من نرفتم خانه. پدر عاقبت خودش آمد مادر را برد. بعد باید می رفتم سراغ دخترک که ساعت سه تعطیل می شد. قبل از رفتنم باز حمید زنگ زد و گفت تا تو بروی دخترک را از مدرسه بگذاری خانه و برگردی، من هم می رسم شرکت و با هم نهار می خوریم. 

حالا رفته ام و برگشته ام. دیر هم برگشته ام. اما حمید هنوز نیامده. توی خانه فس فس کرده ام و نشسته ام تکرار پرستاران را که دیشب ندیده بودم دیدم! بعد هم سلانه سلانه آمدم شرکت. توی راه درباره ی یک چیز هایی فکر کردم که حواس خودم را از دلتنگی پرت کنم. یکی ش اینکه راستی چرا نقاش خیابان نور اسم وبلاگش را گذاشته «دلتنگی های نقاش خیابان نور؟» مگر می شود دلتنگی این همه که او می نویسد قشنگ باشد؟ بعد به آرامش و امید فکر کردم. یک اس ام اس درست کردم که یادم بماند با خودم فکر کرده بودم که : 

امید همیشه آنجا که پی اش می گردیم نیست اما شاید جای دیگری پیدایش کنیم.

بعد درست به نقیض همین قضیه هم فکر کرده بودم که :‌

اگر توی اولین کشوی میزت امید را پیدا نکردی، جاهای دیگر را هم دنبالش نگرد!

آخرش نفهمیدم کدام درست تر است. آدم امیدوار امید را به راحتی پیدا می کند. اما اگر پیدایش نکرد آیا باید باز هم بگردد یا نه ؟

بعد همینطور که توی یک پیاده روی سرازیری به طرف شرکت می آمدم نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم که میان سبزی بهار و سایه روشن آفتاب عصر چه آرام هستم. و در ادامه ی جمله ی بالا یک جمله ی دیگر را دلم خواست به یاد بسپرم که :‌

مثل آرامش که وقتی توی خانه نباشد، توی یک پیاده رو شاید پیدایش کنیم ...

 

 

+ کتا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()