آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک پست اضطراری از واگویه های افکار قر و قاطی نمی دونمی!

دلم به اندازه ی تمامی ِ دنیا گرفته است.

 در چه راهی ام؟ ‌در چه راهی بوده ام؟ ‌به کدام سو رفته ام که این همه تحمل ثانیه هایم دشوار شده؟

مادرکم توی اتاق های شرکت راه می رود. راه می رود. من زنگ زدم به حمید گفت برو خانه. بعد گفت صبر کن من بیایم بعد برو. ذهنم مشغول و اندهگین است.

پدر چقدر بی فکر است!‌ یا اینکه بهتر است بدانم که از او دیگر توقع فکر نباید داشت. اما چرا باید به حرف هایش گوش داد و به اوامرش سر نهاد؟

اگر مادر اینجا توی پوشک اش خرابکاری کند من چه کنم؟

همین الان رفته بودم برایش چای بریزم در را باز کرده بود و رفته بود توی راه پله. من که نمی توانم در شرکت را قفل کنم. اینجا امد و رفت هست.

با بی قراری اش چه کنم. هی می نشانمش به تماشای مجله ای  هی بلند می شود راه می افتد می آید به من می گوید «‌بلند شو بریم!»...

 بعد از چای اش دیدم همینطور دارد قند می خورد. رفتم قندان را برداشتم.

مادر یک پرستار دائمی نیاز دارد.

پدر! چرا این را نمی فهمی؟ !

من از همه بیکار ترم اینجا که آوردیش پیش من؟ خودت چه کار مهم تری داشتی  ؟

عجب وضع بدی شده.  الان زندگی من که عبارت از زندگی و نشاط دخترک چهارده ساله ام و حمید و خودم است به شدت تحت تاثیر وضع مادرم قرار گرفته.

نه وقت تفریح داریم. نه وقت استراحت. نه من نه حمید نه دخترک. می ترسم از عاقبت این اوضاع و کاری از دستم ساخته نیست.

همه می گویند دخترک الان باید محیط شاد و امنی داشته باشد. من چطور می توانم به عنوان مادرش این محیط را برایش فراهم کنم با این همه غصه که خودم دارم و این همه کار ؟‌

خودم به چه نیاز دارم؟

دلم گرفته. دلم عجیب گرفته است...

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()