آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز آزمون رانندگی را قبول شدم.

میشه گفت آخیش!

اما خیلی خسته هستم. الان طبق معمول سرم درد می کند. از ساعت هفت صبح تا یازده که امتحان دادم سر چهارراهی که باد می وزید و آفتاب می تابید ایستاده بودم منتظر نوبت.

حالا قبضی در کبف دارم که فاقد ارزش برای رانندگی است و تنها برای دریافت گواهینامه به درد می خورد.

 

بگذریم.

دلم همه اش گرفته است. از دست خودم ناراحت ام. آدم لجباز گاهی ممکن است با خودش هم لجبازی کند. می شود تصور کرد که کسی با خودش لجبازی کند؟ من اینکار را کرده ام. لج خودم را در آورده ام. لجبازی کرده ام و دلم می خواهد خودم را از رو ببرم اما نمی توانم.

چه گیر بدی افتاده ام. کسی را هم ندارم که بتوانم مثل آدم با او درد دل کنم و او هم مثل آدم  بگوید چه کنم. گرچه فايده هم ندارد. چون "چه کنم" که تنها مشکل نیست! من خودم میدانم چه کنم. مهم اینست که کاری را که درست است را نمی خواهم یا شاید هم نمی توانم انجام دهم.

دوباره بگذریم.

امروز کسی ماجرای عجیبی را تعریف می کرد. می گفت رفته بوده دانشگاه برای ثبت نام. جزو کسانی که برای ثبت نام آمده بودند دختری بوده که توی شناسنامه اش مهر فوت شده است خورده بوده. بدون اینکه خودش خبر داشته باشد.

انگار خواهرش به تازگی فوت کرده بوده و پدرش از شدت ناراحتی اشتباهی شناسنامه ی او را برداشته برده و باطل کرده بوده. این میان کسی متوجه هویت متوفی نشده بوده. ماجرای عجیبیست. نه؟

 

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٢
comment نظرات ()