آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

صبح چهارشنبه است. یک ساعت است که رسیده ام شرکت و دارم با آقای همکارجدید سر یک بالکن ِ دو در دو چک و چانه می زنم. که حمید گفته این بالکن اینجا باشد و ایشان می گوید نباشد و نقشه باید تا ظهر تمام شود که کسی که در شهرداری آشناست و قرار است تصویب نقشه را بدهد گفته بجنبید که باز دارند قوانین راتغییر می دهند و ممکن است از اول هفته ی آینده دیگر تراکم ساختمان را به این میزان که الان می دهند، ندهند و حمید  اگر سرگیجه ی صبحش خوب شده باشد الان باید رفته باشد کارگاه و خلاصه خودش نیست که خودش بگوید چرا این بالکن را اصلن گذاشته.

 .دیروز با همان حالتی که داشتم و در پست پیش نوشتم و عادله اسمش را گذاشته «حالت یواش! ِ » خودم تا حدود هشت شب شرکت بودم سر تغییرات همین نقشه ی مذکور. دیروز بعد از ظهر هم دخترک همچنانکه خودش نوشت حالش زیاد خوب نبود و گفتم باز دارد مریض می شود. و حمید رفت برایش قرص لوراتادین و سرماخوردگی و مسکن و ازاین حرف ها خرید و داد خورد و خلاصه آن وقت شب با حالت یواش ِ خودمان و نیمه بیمار دخترک رفتیم خانه.

 چشمتان روز بد نبیند که در ِ خانه که باز شد از بویی که پیچیده بود توی ساختمان فهمیدم که مادر باز پوشک اش را در آورده و معلوم نیست کجا ها و کجا ها را باید بگردم و کثیفی ها را پیدا کنم و بشورم. پدر تا توانسته بود با چشمی که نمی بیند و گوشی که نمی شنود هر جا را که دیده بود تمیز کرده بود. و چون خودش راضی به آوردن پرستار نیست اصرار داشت که همه چیز مرتب است و چیز مهمی نبوده تمام شده! اما بویی که توی خانه بود و مبلی که کشیده بودند برده بودند توی حمام شسته بودندش و باز تمیز نشده بود و خود مادرم که هر جا راه می رفت به دنبال خودش بوی بدی را همراه می کشید و دمپایی کثیف مادر که رد پایش را  همه جا باقی گذاشته بود، همه ی این ها حرف های دیگری می گفتند...

 دخترک با همان حال خرابش رفت با شلوار مدرسه دمر افتاد روی تختش و نیافتاده خوابش برد. می دانستم که باید علوم می خواند که نتوانسته بخواند. می دانستم که نصف مسئله های ریاضی اش را هم به خاطر حالش نرسیده حل کند.

 حمید با یک نفر قرار داشت که ساعت نه شب برود یک بسته ای را ازش بگیرد اما گفت آنقدر سرگیجه دارد که نمی تواند رانندگی کند. و تلفن زد قرارش را به هم زد.

 بیرون پنجره شب بود و درخت ها هم نا پیدا. هوا ابر بود ولی باران هم نمی بارید.

 اول باید مادرم را می بردم حمام؟ اول باید به دخترک می رسیدم؟ اول باید شام حمید را می دادم؟ اول باید زمین ها را می شستم؟ اول باید مبل را می شستم؟

 دو ساعت بعد اما تمام این کار ها شده بود و بوی بد از خانه رفته بود. و باران هم بی انصافی نکرد و  نرم نرم شروع به باریدن کرده بود...

 ***

 صبح ساعت شش بیدار شدم که ببینم حال دخترک چطور است و اگر خوب است بیدارش کنم که به کار هایش برسد. رفتم توی اتاقش دیدم که نیست. رفتم آشپزخانه دیدم. میز صبحانه را چیده و چای دم کرده و نان داغ کرده و حاضر و آماده نشسته دارد علوم می خواند. مرا که دید مثل همیشه خندید!

 چه دخترکی...چه دخترکی دارم که خودش هوای بهار است و عشق است و امید...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت عصبانی:

.

.

 

.....اااای ی ی ی ی خداااااا.......

 

پدر ناگهان برداشته مادر را آورده شرکت. اگر تنها بودم اشکال نداشت. اگر فقط من و خانم همکار هم بودیم باز هم اشکال نداشت. اما الان بجز من و خانم همکار، آقای همکار و مگس هم هستند. دلم نمی خواهد جلوی همه ی این ها مادرک بی گناهم راه بیافتد دور تمام اتاق ها و همه مات و حیران نگاهش کنند.

 

نمی دانم چه کنم! شاید برش دارم با خودم ببرم خانه...

 

L

 

 

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()