آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک

۱) 

حالم اینجوریه. همینجوری! یعنی نه خوب و نه بد. نه هست و نه نیست. مثل مثل مثل چی بگم؟‌ مثل بوی باران یا مثل تکان خوردن پرده ای که لای پنجره اش یک کمی باز باشد.

بد هم نیست. از بد بودن بهتر است. حوصله ی فکرکردن به نگرانی هایم را ندارم. نمی دانم چرا فکر می کنم حسم مشابه حس یک گیاه خودرو است که در باغچه کنار یک بوته ی رز روئیده و چشم هایش را زیر آفتاب بسته ...

خلاصه حالم اینجوریه.

۲)

دو نداره هنوز. شاید بعدن داشته باشه!‌

.


+ کتا ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤
comment نظرات ()