آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ساعت سه صبح

ساعت سه صبح دوشنبه سوم اردیبهشت داییم رفت. آخرین تصویری که در نگاهم مانده تصویر صورت خندان ش است که در پیش زمینه ی محوطه ی پارکینگ شب فرودگاه از پشت برگ هایی دست تکان می داد. و آخرین تماس، چند دقیقه پیش تر، دست چپ اش بود که وقتی توی صف ماشین هایی که از فرودگاه بیرون می روند بودیم آمد کنار پنجره ی ماشین و لپ راستم را گرفت و کشید. و قبل از اینکه سوار ماشین شده باشیم، آخرین آغوش، همانجا ایستاده کنار ماشین بود که اشک هایم برای بیرون ریختن بی تابی می کردند و من با تمام نیرویی که داشتم، در چشم هایم نگاهشان داشته بودم و در عوض هیچ نتوانستم بگویم. حتی یک کلام!  و پیش تر ساعتی توی سالن فرودگاه جسته گریخته نگاهش کرده بودم اما

در تمام راه بازگشت از فرودگاه که تا الان هم ادامه دارد، انگار غواصی باشم که به رکورد تازه ای از عمق اقیانوس دلتنگی دست یافته باشم. تمام مسیر را گریه کردم و آنجا، همانجا که هنوز نرفته بودیم بیرون و دستش لپم را کشید و خودش داشت ما را می فرستاد خانه که قبل از او برویم، و من بعد از آخرین آغوشش گریه ام گرفته بود و زود آمده بدوم سوار ماشین شده بودم و حمید  اشکهایم که یکی یکی داشتند می ریختند بیرون را دیده بود و گفته بود که : «خب پیاده شو برو یکبار دیگر بغلش کن !» اما همانطور نازک و هق هق کنان گفته بودم که نمی خواهم گریه ام را ببیند!‌ و سعی کرده بودم میان سایه روشن ها گم شوم ...

آسمان آبی امید را

از تو رها شدن و باز

به تو رسیدن

کاش پروازی بود...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: هنوز هیچ پیامی برای این یادداشت نوشته نشده است

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳
comment نظرات ()