آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آرزو ها؟ ... من؟

از بعد از تعطیلات عید چندی از دوستان عزیز، من را به بازی آرزو ها دعوت کرده اند و راستش نمی دانم چرا هنوز جرات نکردم به آرزوهام فکر کنم. خب این موضوع را از چند جنبه میشود بررسی کرد. یکی مسخره بازی یکی جدی جدی.

و حالا آرزو های مسخره بازی را که زیاد جدی نگیریم باز این حالت آرزو های جدی دو حالت دارد. یکی فکرکردن به آرزو هایی که میشود به آنها رسید و یکی فکر کردن به آرزو هایی که نمیشود به آنها رسید. یعنی تا اینجا شد سه جور آرزو!

نوع اول: آرزو های جدی که میشود بهشان رسید

نوع دوم : آرزو های جدی که نمیشود بهشان رسید

نوع سوم: آرزو های مسخره بازی

اینطور باشد من می توانم همینطور بنشینم و به انواع آرزو هام فکر کنم و هی به لیستشان اضافه کنم آنقدر که دلم تا ته ته ته بسوزد از این همه آرزو...

مگر اینکه لب و لوچه ی خودمان و فکرمان را جمع و جور کنیم و برویم مثل بچه ی آدم فقط به آرزو هایی فکر کنیم که جدی هستند و می شود بهشان رسید.

خوب این آرزو ها خودشان باز دو دسته می شوند. 

نوع اول- گروه یک:  آرزو های جدی ای که می شود بهشان رسید و رسیدن بهشان فقط به یک خواستن نیاز دارد که تبدیل به توانستن شود. در این مورد هم حس تنبلی جلو می آید و می گوید که حالا ببینم هر وقت دلم خواست انجام بدم درباره ش فکر می کنم...

مثل:

آرزو دارم که بروم مسافرت ...هرکجا که باشد... 

آرزو دارم که بنشینم لب یک بلندی و پاهایم را آویزان کنم و تکان تکان بدهم

آرزو دارم که شعر هایم را مرتب کنم و چاپ کنم و یک عده ی زیادی دوست داشته باشند بخوانندشان

آرزو دارم که وقت داشته باشم تخته طراحی بگیرم دستم بروم کوه و دشت بنشینم خط بکشم

آرزو دارم که بنشینم تو ی بالکن این خانه ای که الان داریم می سازیم و یک میز گرد با رومیزی سفید در آن داشته باشم و درسکوت بنشینم و هوا هم تمیز باشد و کوه ها را نگاه کنم و چای بنوشم.

آرزو دارم یک جایی توی یک طبیعت ساکتی یک کلبه ی خیلی خیلی کوچک داشته باشم

آرزو دارم ماشینم را بدهم صافکاری که انقدر قراضه نباشد

آرزو دارم کارت بنزینم  خودش با پای خودش بیاید در خانه

آرزو دارم پلاک ماشینم هم خود به خود عوض شود

آرزو دارم این کفش سیاه های دخترک زود تر یعنی تا کهنه نشده برایش کوچک شود که برسد به من! 

آرزو دارم یک عینک آفتابی خوشگل خوب هم داشته باشم که گمش نکنم.

آرزو دارم که عکس های خیلی خیلی قشنگی بگیرم که همه بگویند: عجب عکس هایی!

نوع اول- گروه دو: آرزو های جدی ای که رسیدن بهشان دست خود ما نیست و دیگران باید همت و اراده و مایه ی خواستن از خودشان بگذارند که ما به آرزویمان برسیم.

فکر کردن به اینطور  آرزو ها هم که دیگر آزار دادن خود آدم است. گیرم که برای دیگران رساندن من به آرزو هایم مهم نیود. من بنشینم فکرش را بکنم که چه بشود؟‌

مثل: آرزو دارم که دخترکم توی یک دانشگاه خیلی خیلی معتبری از این دنیا درس دانشمندی بخواند و به یک جاهای خوبی برسد.

آرزو دارم که دخترکم پیانویش را هم تا آخر عمرش ادامه بدهد.

آرزو دارم دخترکم وبلاگش را هم مرتب بنویسد

آرزو دارم که دائی ام بیاید ایران زندگی کند

آرزو دارم که پدر رضایت بدهد برای مادر یک پرستار بگیریم

اما آرزو های نشدنی

مثل:

آرزو دارم که دخترکم و حمید انقدر هی سرشان درد نگیرد وانقدر هی  مریض نشوند.  

آرزو دارم که  مادرم آلزایمر نمی گرفت یا اینکه می شد که خوب شود.

آرزو دارم که بابایم از خیلی وقت پیش ها ریش هایش را می تراشید و به سر و وضعش اهمیت بیشتری میداد

آرزو دارم که بابایم سمعکش را هم استفاده می کرد و شب ها تا ساعت دوی بعد از نصفه شب صدای تلویزیون را این همه بلند نمی کرد.

آرزو دارم که خواهرم هم یک خواهر سالم و معمولی بود و همین الان دوباره من نگران حالش نبودم که دارد دوباره بحرانی می شود...

آرزو دارم که این همکار ها کارهای خودشان را بلد می بودند و انقدر از من سوال نمی کردند

آرزو دارم که حمید هیچوقت هیچوقت عصبانی نمی شد و همه چیز را اینهمه سخت نمی گرفت. مثلن روی این حساسیت نداشت که من وقتی صبحانه ام تمام می شود با خمیر نان بربری بازی نکنم!

آرزو  هم دارم که هیچوقت هم دیگر (مثل همین الان که از بانک تلفن شد، )چک های حمید توی بانک پول کم نیاورد.

اما  یک آرزو هایی می مانند که در کدام دسته می شود گنجاندشان؟....

مثل:

. آرزو دارم که کشورمان یک جور بهتری شود.

آروز دارم که تخت جمشید مثل روز اولش بازسازی شود.

آروز دارم که سد سیوند هم آبگیری نمی شد

آرزو دارم که هیچکس به خاطر عقیده اش در هیچ کجای دنیا زندانی نباشد

آرزو دارم که بچه ها ی همه ی دنیا در آرامش بزرگ شوند.

آرزو دارم که هیچوقت هیچ کجا جنگ نباشد

آرزو دارم که دنیا پر از موسیقی و خواب های خوش باشد

از همه ی خوانندگان این پست و کامنت گذاران این وبلاگ که تا کنون درباره ی آرزوهایشان فکر نکرده اند هم صمیمانه دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند.

مخاطب درونی تکان تکان ام میدهد که بیدار شوم !

 .....

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
comment نظرات ()