آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 مخاطب درونی: چرا این همه غمگینی؟

دایی م فردا شب میره. نمی دونم تا کی. بودنش خیلی خوب بود. ازخوب هم بهتر. و میدونم که  امسال که بره بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه. و همین الان که این چند کلمه رو نوشتم اشک تو چشم هام جمع شد. چون از صبح یه دردی داشتم که نمی دونستم چیه و انگار همین الان کشف کردم علت این درد رو. و همین الان انگار کشف کردم که چقدر چه قدر چه...قدر دوسش دارم و چه قدر حسرت نبودنش رو می خورم. و یک نفر همین الان همین الان الان  باید به اشک های من بگوید که اینجا وسط شرکت سرازیر نشوند...

پی نوشت:

و آن کلام ِ بجا را

 آن موقع که موقعش بود کسی با من نگفت و البته مخاطب درونی گفت اما من توی هق هق بغضی که داشتم نشنیدم صدایش را و اشک هایم هم فرصت ایستادن و گوش تیز کردن برای شنیدن حرف او را نداشتند و همانجا که خط بالا تمام شد سر ریز شدند پایین و من روی از سمت همکاران برگرداندم و بلند شدم و یک دستمال کاغذی کشیدم و دستمال را که کشیدم گریه ام هم شدید تر شد و یکراست رفتم جلوی آیینه ی دستشویی و چشم در چشم خودم که شدم باز گریه ام شدید تر شد  و اینجا مخاطب درونی دلش به حالم سوخت و گفت آخه تو چه ته که اینجور گریه می کنی؟ و آب سرد که به صورتم زدم هم آرام نشدم.

بعد صورتم را خشک کردم و از در اتاق کتابخانه رفتم توی بالکن و حواس خودم را پرت گلدان گل هفت رنگ خودم کردم که قبلن توی بالکن خانه ی سابقمان بود و حالا آمده اینجا. شمردم که چهارده تا گل و غنچه داشت و یک نفس عمیق کشیدم و نسیم بهاری دست بر صورتم کشید و فکر کردم که قرمزی چشم ها و نوک دماغم دیگر باید بهتر شده باشد  ...

 

این عکس دو سه سال پیش همون گلدونه س

وقتی که هنوز توی بالکن خونه ی سابقمون بود

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱
comment نظرات ()