آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده مثل خودم

۱)

چه بی حواس شده ام. همین الان بود که گفتم یک چیزی بنویسم ها همین الان هم یادم رفت. قبلش یک جمله بود و بعدش درباره ی اینکه حمید سرگیجه دارد و من دلم کمی شورش را می زند. شاید عوارض این همه دارو باشد که می خورد و هیچ هم به حرف من گوش نمی دهد که خود درمانی را کنار بگذارد و یا اینکه یک درد را با هزار عارضه ی دارو معاوضه نکند. حالا مانده ام که عوارض این قرص سوماتریپتان است یا اینکه شاید یک چیز نوبر بهاری مثل فشار خون یا اون حالتی که می گویند تعادل یک چیزی توی گوش میانی به هم می خورد و اسباب سرگیجه می شود. خودم نشسته ام مثل گربه ای بی حیا که دستش از دیزی کوتاه نمی شود بی خود بی جهت به وبگردی. همه ی این ها را نوشتم و باز یادم نیامد آن جمله ی اول چه بود.

این را دیروز عصر نوشته بودم و بعد از آن رفته بودم.

.

۲)

امروز پدر رفته شمال. یک کاری توی کلاردشت داشت. حدود ساعت هفت صبح رفت. وقتی داشت سوار آسانسور می شد دیدم که پاچه های پیژامایش از زیر پاچه های شلوارش بیرون زده. دویدم که در آسانسور را باز کنم که بهش بگویم اما دیر رسیدم و رفته بود.پدرم آدم خاصی است از اینکه اینجور چیز ها را آدم بهش گوشزد کند ناراحت می شود. یکبار دیده بودم لباسش لک شده بهش گفتم. با لحن آزرده گفت خودم می دانم! در حالیکه نمی دانست. و ادامه داد : خودم می فهمم چه موقع لباسم را عوض کنم! اینطور وقت ها می مانم که اصلن باید بهش گفت یا نگفت؟‌

.

.

۳) 

دایی تا دوشنبه اینجا هست. فقط مانده پنج روز.

.

.

۴)

حمید از آن اتاق می گوید بروم ای میل شرکت را چک کنم. چک می کنم بر می گردم بقیه اش را می نویسم

.

.

۵)

خب

داشتم چی می گفتم؟

....

.

.

۶)

نمی دونم آدمیزاد چه جور موجودیه. همین خودم از همه عجیب تر! یک تکه یادداشت دیروز توی دفتر چه یادداشتم نوشته ام که از درون درون ام بر آمده. تازه ترین و ناشناخته ترین حسی که تا کنون در خودم کشف کرده ام: نفرت

نمی دونم نوشتن اش اینجا درست هست یا نه. شک دارم که بنویسم اش یا ننویسم اش. اما با خودم فکر می کنم این وبلاگ خودش یک تکه ار تاریخ آدمی ست که منم. و این حس و آن یادداشت هم شامل همین تاریخ می شوند. با این تفاسیر می شود از این چنین یادداشت هایی هم فرار نکرد.

می توانستم ننویسم اش و فقط کلماتش را در ذهنم تکرار کنم. اما قلم برداشتم و نوشتم. و حالا مانده ام که آیا نوشتن این کلمات کار درستی بود؟

.

.

۷)

یک جوری خسته و مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشد هستم. آقای سعادت یک جا نوشته بودند: "گاهی بهتر است که رفته باشیم. کاش گاهی پای رفتنی بود." و من دارم فکر می کنم گاهی هم بهتر است که برگشته باشیم و کاش گاهی هم پای برگشتنی بود. اما اینطور که معلوم است ما هم مثل کسانی که به آنها درخت می گویند فقط پای ایستادن در لحظه ها را داریم و لحظه ها هستند که پای رفتن دارند و همانطور که درخت ها رفتن و برگشتن آدم ها را نگاه می کنند ما آدم ها هم با پای ایستاده مان رفتن و برنگشتن لحظه ها را نگاه می کنیم و نگاه می کنیم و نگاه می کنیم...

.

.

۸)

این شماره هشت هم به افتخار گلناز

:

 

از این خانم و آقای همکار خودمان گذشته تازگی ها یک کارآموز هم به جمع ما اضافه شده

که امروز وقتی داشت ریز و مداوم و یکبند سوال می کرد متوجه شدم که تن صدایش قشنگ قابل تشبیه به تن صدای مگس است و اسمش را توی دلم خودم گذاشتم آقای مگس. و نه تنها تن صدایش، بلکه سماجت اش است که بیشتر آدم را یاد مگس می اندازد.

 

دکتر صاد که کارهای محاسبات پروژه های ما را انجام میدهد، استاد دانشگاه آزاد هم هست و این کارآموز را برای بخش سازه او فرستاده. که گویا در کلاس خودش شاگرد اول به حساب می آید و خلاصه از آن طیف صد در صد غیر قابل تحمل است! خود دکتر صاد و همکار دیگری که در بخش سازه با ما همکاری می کند بصورت پارت تایم و خیلی گاه و بیگاه می آیند شرکت اما این مگس هفته ای سه بار! ما هم که از سوالات محاسبات و سازه ای هیچ سر در نمی آوریم و نمی دانیم چطور پنجره را باز کنیم و کیش اش کنیم بیرون که انقدر وز وز نکند و حواسمان را پرت نکند.

خدا را شکر که فعلن ساکت نشست یک گوشه اما چند ثانیه بعد دوباره بپردش را خدا میداند!

بد جنس شدم تازگی ها ها...نه؟!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
comment نظرات ()