آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شايد اسم آن جوجه

۱)

 صحنه هایی هستند که هر چند روز هم که از رویشان می گذرد باز  از ذهن آدم نمی روند. یکیش همین چند روز پیش بود که رفته بودم دنبال دخترک. تو کوچه ی مدرسه شان قبل از اینکه برسم به مدرسه، دو تا پسر چه دیدم که دو تا قفس که توی هر کدام دو تا قناری بود داشتند و دو تا جوجه هم کنار اون قفس ها توی پیاده رو بودند و من هنوز فرصت کافی برای بر انداز کردن آنها پیدا نکرده بودم که دیدم یکی از پسر بچه ها با سرعت باد  می دوید دنبال یک گربه ی سفید و سیاه که با سرعت برق دور میشد و خوب که نگاه کردم دیدم در دهان گربه جوجه ایست...

نمی دانم چرا زیر لب گفتم : «شاید اسم آن جوجه زندگی بود»

۲)

یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()