آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

؟

۱)

 

 

بعضی روز ها هم ساکت و سردند و عبور ثانیه هاشان مثل جویی باریک-بی صدا ...یا دختری دوازده سیزده ساله ی لاغر و سیاه سوخته و خجالتی و اخمویی که سر پایین انداخته باشد و از خیابان نیمه تاریکی بگذرد و جز زیر پایش نگاه به جایی نداشته باشد.

 یکی می گوید می توان دستی در آن جوی فرو برد و دچار خنکای آب شد. نمی شود؟ می گوید می شود چانه ی آن دخترک را هم بالاگرفت و در چشم هایش نگاه کرد.

 

من اما فکر می کنم دست که در آب فرو برم مزاحم آرامش عبورش شده ام. همانطور که تماشای عبور سریع و ساکت آن دخترک را هم از دست خواهم داد. چرا که تا ببیند به او نزدیک می شوم خواهد گریخت و پای دویدنی هم به دنبالش نیست...

 

۲)

از نوشته های قبلی خودم خوشم نمی آید. به نظرم خوب نیستند. لبخندی می زنم.

مثل کشویی که ریخته باشی بیرون که مرتب اش کنی و ببینی هر چه در آن بوده اضافه است! می شود همه را ریخت دور!

کشو خالی میشود و یک دفترنو در آن می گذارم. سفید سفید. یک مداد نو می خرم و از نو می نویسم:

 

                  آب - بابا...

 

 

+ کتا ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦
comment نظرات ()