آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همينجوری بيخودی ۲

از دنیا بی خبرم.

انگیزه ی شنیدن اخبار هم ندارم. خدا عمر بدهد به گنجشک ها که کنار پنجره ها جیک جیک می کنند. و نسیمی که میان راه تنهایت نمی گذارد. و بهاری که چه بخواهی چه نخواهی اش می آيد و هوای دلت را چه بخواهی چه نخواهی تازه می کند...

پی نوشت:

حمید رفته بهشت زهرا. شوهر عمه ش دیروز مرد. سرطان داشت. سنش هم حدود هفتادو دو یا سه سال بود. دیشب دو تایی رفتیم خانه شان برای عرض تسلیت. در مدت کوتاه فاصله ی بین عصر تا ساعت هفت شب که ما رسیدیم آنجا همه چیز آماده بود. خانه پر از گل های سفید و شمع های سیاه و خرما های هسته بیرون آورده که گرد دور تا دور ظرف ها چیده شده بود و وسطش شمع سیاه و گل سپید بود و حلوای تازه و خدمتکار های شیک پوش مخصوص همین گونه مراسم و عکس متوفی...

امروز خاکسپاری بود که حمید رفت و من نرفتم. از صبح هم یک ریز تلفن پشت تلفن و کار های فوری و عجله ای. که نمی دانم چطور جواب میدهم ! کارگاه درروس نقشه مختصات دقیق پلیت هایی را می خواهند که قرار است توی دیوار برشی اطراف راه پله کار گذاشته شود که من اصلن در جریان نبودم. یکی از مخاطب های درونی فکر کنم همان که شبیه عطاران است پای تلفن از دهان من گفت:  بله!..چشم...تا بعد از ظهر نقشه را می فرستیم خدمتتان ! گوشی را که گذاشتم اخم کردم و یکی زدم تو سرش و ازش پرسیدم کدوم نقشه رو می فرستی لامصب! مگه تو اصلن میدونی جریان چیه که به مردم قول میدی؟!

بعد مجبور شدم به مغز بیچاره ام برای حل این مسئله فشار های بسیار زیادی بیاورم و یک مزخرفاتی از خودم در بیاورم و بگویم این آقای همکار عزیز بکشد. اما باید صبر کنیم که خود حمید هم بیاید چک کند که زیادی خرابکاری نشده باشد!

حالا ها دیگر باید بیاید. معمولن وقتی از اینگونه مراسم بر میگردد یک جوری آرام است و در حسی شبیه  :‌ گور بابای غم های دنیا ست که البته این حس و حال یکی دوساعت بیشتر دوام نمی آورد.

نمی دانم چرا اینجا بوی دود از پنجره تو می آید. درست بوی هیزم و به من حس شمال بودن دست داده. فرض کنید همان ابری و سکوت و سبزی درخت ها باشد و به علاوه ی بوی دود هیزم هم بشود ...

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
comment نظرات ()