آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ليوان خالی شده

یک لیوان چایی کنار دستم هست که نگاهش می کنم و یاد متن کوتاهی که پیش تر ها نوشته بودم می افتم:

چند حبه قند می اندازم در لیوان چای . حباب های ریزی تند و تند  از دل قند ها می آیند روی سطح چای.

 تماشایشان می کنم

 حس می کنم هنگام حرکتشان لبخند مرموزی بر لب دارند و نگاهم می کنند

...

 

لیوان خالی شده

نه چایی مانده

نه قندی

نه لبخندی

 

بعد از این یاد آوری، لیوان را بر می دارم می گذارم جلوی دستم. اینجا من هستم و خانم و آقای همکار و یک نفر توی دلم که هی می گوید: «بی خیال غصه های دنیا! » این یکی تازه پیدایش شده. با مخاطب درونی قبلی فرق دارد. تن صدایش، لحن حرف زدنش، ادا اطوار هایش...

 

یک مخاطب درونی کم بود انگار دو تا شده اند! خودم بین مخاطب های درونی کجا هستم؟‌چه می گویم؟

 

طفلک خواهرکم. دارو هایش کم شده. باز تحرک اش بیشتر شده...

 مرز در عقل و جنون باریک است/ کفر و ایمان چه به هم نزدیک است!

 

عصر دیروز دخترش زنگ زد از دایی خواست بروند آنجا. انگار پدر و مادرش باز دعوایشان شده بود. دلم پیش خواهرکی ست که هیچ خبر از احوالش ندارم. دایی هم به من چیزی نمی گوید.

گذشته از موضوع خواهرکم، دایی به علاوه می گوید اینطور نمی شود! باید برای مادرت یک پرستار بگیری. من هم می دانم. حمید هم می داند. اما پدر مخالف است. پدر همیشه مخالف است.

 

حمید در حال عبور از پشت مانیتورم می گوید:« نقشه ی آقای دال که تمام شد باید ای میلش کنی برای دکتر قاف!». سری تکان می دهم که یعنی باشه! 

 

و خودم هر چه فکر می کنم نمی فهمم الان باید مشغول کار روی کدام پروژه باشم!

بدین ترتیب وبلاگ می نویسم و چای جرعه جرعه تمام می شود.

 نسیم بهاری از پنجره تو می آید. مخاطب دومی همچنان می گوید:« بی خیال غصه های دنیا!» قیافه ش یه کمی شبیه رضا عطاران است!!

 چه پراکنده ام. چه پراکنده ام...

حمید می آید توی چهار چوب در مقابل چشمم. چشم هایش را به حال خواهش کمی جمع می کند و می گوید:‌ «جان ِ من یک موزیک بذار از این سکوت بیایم بیرون! »

از ش می پرسم: « غمناک باشه اشکال نداره؟»

میگه:« نه! هر چی دلت می خواد بذار» و میره

 بین سی دی ها می گردم دنبال «در شب سرد زمستانی» پیدایش می کنم و  می گذارمش توی کامپیوتر. هوس شعر نیما و صدای احمد رضا احمدی دارم. هوس همراه نیما رفتن میان مه یوش 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢
comment نظرات ()