آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یادداشت ششم - آخماتوا

۱۶ فروردین

چیزی مثل موسیقی باخ در سرم نواخته می شود و این شعر آخماتوا را تکه تکه و پراکنده با خودم تکرار می کنم که :‌

در خانه ات زندگی می کنم

دست آموز و بی بال و پر

شبهنگام

تنها صدای زنجره هاست که می شنوم

چیست در بامدادی چنین غریب؟

از میان درختان لیمو

از فراز شبح خانه ها...؟

نجوای نرم و تاریک فاجعه

به درون اتاقم می خزد

چون رود خانه ای رام

و در گوشم می خواند:

          آسودگی می خواستی؟

         اکنون میدانی کجاست!

 

دسترسی به کتابش ندارم. نمی دونم درست نوشتم یا نه اما همین شعر با همین کلمات که از ذهن او بر آمده امروز تکه تکه و پراکنده جا به جای روزم تکرار می شود ...

حس الانم را اگر بخواهم توصیف کنم فقط می توانم بگویم که :

 تاریک ام

دلم نور می خواهد و یک آسمانِ روز. اگر چه که حتی ابری هم باشد، مخلص تمام ابر های بی بارانش هم هستم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت: یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۱
comment نظرات ()