آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

:)

 

وجدان نیمه بیدارم مدام بهم گوشزد می کند که بنویسم این جناب همکار تازه از راه رسیده هیچ هم به آن بدی ها که من فکر می کردم نبود.

حدود یک ربعی پشت سر من نشسته بود اما بعد از آن رفت سر یک دستگاه دیگر نشست و خداوند عالم  اگر چنانچه صلاح بداند عمرش بدهد که کلی هم کمک کرد.و اگر اینطور باشد و او به این خوبی کار کند شاید بار من سبک تر شود.

حاصل کار امروزش که خوشحال کننده بود. پسر خوش اخلاق و مودبی ست به علاوه ی اینکه به کارش هم وارد است. آرامش خوشی دارد حضورش و کاش بماند.

 تازه بعد از نهار می خواست ظرف ها را هم بشورد! ما گفتیم اینجا ظرف شستن نوبتی است. شنبه ها خانم همکار. یکشنبه ها دخترک (چون یکشنبه ها  و سه شنبه ها می آید شرکت نهار می خورد!) دوشنبه ها من. سه شنبه ها ممد آقا چهارشنبه ها رئیس و پنجشنبه ها هم هر پنجشنبه به نوبت! این آقای همکار تازه وارد گفت اصلن هر روز هم حاضر است ظرف ها را بشورد که خودش کمال حسن نیت بود!!!

 

 

+ کتا ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
comment نظرات ()