آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يادداشت چهارم

 

دوازده فروردین

 

امروز داشتم به همین روز های گذشته فکر می کردم: خاطراتی که نوشته نشد. مرور تلخی ها و از پی ثانیه های اندک شیرین گشتن هم نا امید برگشتن!

 

خاطره هایی که حتی ارزش نوشته شدن در دفتر چه های خاطرات را هم ندارند چه برسد به وبلاگ که جمعی خواننده دارد و تو همراه خودت جمعی را گرفتار خاطرات بد می کنی. زندگی تلخ و مسخره ایست. حتی ارزش این را ندارد که تاریخ شود. اینطور خاطرات را به جای نوشتن آدم دلش می خواهد فراموش کند. اما مگر می شود؟

 

دکتر قاف هنوز در کما ست. عملش کردند اما بد. نتوانستند خون های لخته شده را کامل از داخل جمجمه اش تخلیه کنند که هیچ، بخشی از مغزش را هم درست یا غلط تخلیه کرده اند. این را برادر حمید گفت که خودش پزشک و فوق تخصص نورورادیولوژی است و نشسته توی شیکاگو و دم به دقیقه می گوید بروید اسکن کنید و برای من بفرستید و دم به دقیقه اسکن می کنند و می فرستند آنسوی دنیا و از اینسو به آنسو هی همدیگر را نگران تر می کنند و به حال بیمار بیچاره اما هیچ تفاوتی!

 

می گوید جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند. و حالا اگر همه چیز خوب پیش برود او دیگر هرگز از کما بیرون نخواهد آمد و بقیه ی عمرش را اینگونه گیاهی خواهد گذراند.

وضع اسفناکی پیدا کرده.

ما هر روز می رویم بیمارستان و شنیدن خبر خوب درباره ی او یعنی مرگ. نزدیکانش به جای دعا برای شفا برای مرگش دعا می کنند. اما او همچنان سرسخت نفس می کشد.

برادر حمید از آمریکا بهشان توصیه کرده بود که دستگاه تنفس مصنوعی را ازش جدا کنند که راحت شود. گویا در آمریکا قانونی هست که اجازه ی این کار را می دهد اما دکتر اینجا گفت که در ایران این کار غیر قانونی است.

 

بعد از چند روز که باز نمرد راهی به نظرشان رسیده و گفته اند تنها راه حل اینست که بستگان بیمار تقاضا کنند که ببرندش خانه. در "حال"ی که الان دارد، بدون دستگاه تنفس شاید تا هفت یا هشت ساعت زنده بماند. تصورش هم به تلخ ترین کابوس ها می ماند. اما هنوز این تصمیم را نگرفته اند. گفته اند تا چهاردهم صبر می کنند بعد بیند چه می شود کرد.

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
comment نظرات ()