آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يادداشت دوم و يادداشت سوم

یادداشت دوم

امروز دوشنبه بود. می شود چندم؟ ششم فروردین؟ !

دلم برای نوشتن تنگ شد. بهار دلگیریست. هوای باران دارد و غروبی تمام نشدنی.

دکتر قاف ( شوهر خواهر حمید) روز اول عید حالش بد شد. اول با پای خودش رفت دکتر و پزشکش گفت نارسایی قلبی است و در سن و سال بالا کاریش نمی شود کرد و فرستادش خانه.

 بعد توی خانه ساعت به ساعت حالش بد تر شد تا اینکه تقریبن از هوش رفت. دوباره فردایش بردندش بیمارستان و با اصرار پسرش بالاخره اسکن مغزی ازش گرفتند و معلوم شد چند روز است که مغزش در حال خونریزی است و حالا رفته توی حالت کما.

دکتر مغز گفته باید عمل شود. و خون هایی که دور مغز در جمجمه جمع شده باید خارج شود تا فشار از روی مغزش برداشته شود.

 اما هیچ امیدی به نتیجه ی عمل نیست. گفتند اگر آن روز ها که هنوز به هوش بود عمل می شد خیلی بهتر بود. نمی دانم آن پزشکی که روز اول فرق بین نارسایی قلبی و خونریزی مغزی را نمی فهمد چطور به خودش اجازه ی طبابت می دهد؟

امشب شاید عملش کنند. شاید هم تا موقع عمل زنده نماند.

...

دلم هوا می خواهد و انگار کسی تمام در ها  و تمام پنجره ها را بسته و تمام پرده ها را حتی کشیده. نمی دانم چطور است که انگار حتی حق نداشته باشی پرده را کنار بزنی و از گوشه ی پنجره به آسمانی که نمی دانی ابر آلوده و خاکستریست یا آبی نگاهی بیاندازی ...

...و بهار امسال اینگونه آغاز شد.

***

باید به حال روحیه ی خودم فکری بکنم. اما مگر می شود؟ به قول فرخ حوصله ی مالیدن پنیر را هم روی نان ندارم. در مقابل چنین روحیه ای تظاهر به خوب بودن چقدر مسخره است!

یادداشت سوم

شنبه یازده فروردین

باور نمی کنم یازده روز از اول سال گذشته. می نویسم و دوباره و سه باره می شمرم و آخرش باز با تردید می نویسم :‌شنبه یازده فروردین! اما نمی فهمم این یازده روز من کجا رفتند؟‌!

سال بد شروع شد گرچه می توانست بد تر هم باشد و چه شرمنده ی این «جای بد تر شدن» هستیم که همیشه ما را به بد خشنود می سازد!!

دیشب خواب دریا می دیدم. خوابم پر از حسرت بود

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
comment نظرات ()