آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بعد از سلام: حال و هوا

 

اولین روز کار در سال نو به اضافه ی هوای ابری بهاری. دل غمگین.

 

نه می توانم کار کنم نه می توانم فرار کنم. بخش اول این کار باید تا فردا تمام شود.

 

کسی توی دلم خودش را زده به بی خیالی. بجز صدای گنجشک ها که از پنجره ی باز همراه نسیم خنکی می آید تو  و البته فن کامپیوتر و البته صدای کلید های کی بورد صدایی نیست.

 

ده دقیقه به دو بعد از ظهر است و من یک قران(به کسر قاف خوانده شود) پول ندارم. اگر میداشتم باید به رستوران نزدیک شرکت تلفن می زدم و نهار سفارش میدادم. حالا که ندارم باید از خانم همکارمان بپرسم که پول همراهش هست یا نه که حتمن هست و در آن صورت نهار سفارش بدهم اما این کار برایم غیر ممکن است. نمی دانم چرا. ولی میدانم که حمید از راه می رسد و من را به خاطر این بی توجهی سر زنش می کند و خودش غصه های فراوان فراوان خواهد خورد که چرا زنش انقدر بی دست و پا و سر به هواست که وقتی پول توی کیفش نیست، صبح حواسش نباشد که برود دم عابر بانک و پول بگیرد یا اینکه انقدر خجالتی باشد که نتواند از همکارش پول قرض کند...اما پیه این سرزنش را به تن مالیده و ساکت ساکت می نشینم تا بیاید. و این شاید یک بیماری باشد. هان؟

 

مخاطب درونی: بچه جون خجالتو بذار کنار سرتو بپیچون سمت راست و یه لبخندی بزن و بگو: ببخشین شما پول همراهتون هست؟!

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
comment نظرات ()