آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سلام و يادداشت اول

سلام

نگاه کن سال به کجا رسیده و من هنوز غایبم. امروز اولین روزیست که در سال نو آمدم سر کار. یک خروار و پنجاه من هم کار ریخته سرم. با این همه مثل همیشه نمی دونم الان چه جوری وبلاگ می نویسم. البته منتظر یک نقشه هستم که باید به دستم برسد که کار را شروع کنم.

چند یادداشت پراکنده از اول سال توی دفتر چه م هست که یکی یکی می نویسم تا به امروز برسیم.

خودم بد نیستم. فقط دچار هوای بهارم.

یاداشت اول

چهارشنبه یک فروردین ۱۳۸۶

تاریخ روز را که نوشتم حس کردم حتی نوشتن تاریخی که به فروردین رسیده باشد چه خوب ست. و این شاید معنی بهار باشد

امروز میهمان داشتیم. از ساعت نه و نیم صبح تا هشت و نیم شب. فامیل هی آمدند و رفتند و دوباره آمدند و رفتند.

موقع تحویل سال هم بیدار ماندم. قبل از تحویل سال ، تنها سر سفره ی هفت سین نشسته بودم  زیر نور شش شمع روشن و پای صحبت حافظ . نیم ساعتی آرامش خوشی داشتم. بعد دخترک و حمید هم بیدار شدند و آمدند. و سال ناگهان نو شد.

شب اول عید

خسته از پذیرایی میهمانان

خانه پدری

پی نوشت:

دخترک یک تکه هایکو یی نوشته بود درباره ی برگ های گل خورشیدی. من آن موقع هرچه توی نت دنبال گل خورشیدی گشته بودم پیدا نکرده بودم. توی روز های عید فهمیدم که اسم این گل به زبان خارجی (!!) می شود clivia

این هم عکس گل خورشیدی:

+ کتا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
comment نظرات ()