آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آخرین سلام سال کهنه!

روز آخر سال کهنه است. مثل همه ی روز های آخر همه ی سال ها حس خداحافظی دارد.

مثل میهمان ناخوانده ای که اندکی بیشتر از مهلتی که برایش در نظر داری در خانه ات مانده باشد و هر لحظه منتظر برخاستن و رفتن اش باشی.

وقت رفتن هم میدانم دلم برایش می سوزد اما او می رود و هرگز هم دیگر باز نخواهد گشت.

...

مثل هر سال هر چه دویدیم باز هم کار هایی ناکرده و یا ناتمام ماند

ــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: این پست را از توی کافی نت نوشتم. متاسفانه الان با اینکه دلم پر پر می زند برای خواندن وبلاگ های شما اما فرصت ام آنقدر زیاد نیست که بتوانم به وبلاگ هایتان  که خواننده ها ی عزیز این وبلاگ هستید سر بزنم. بنا بر این از همین جا از همه ی پیام های پر مهرتان صمیمانه تشکر می کنم و سال نو را که دیگر کمی بیشتر از شانزده ساعت به شروعش نمانده را به همگی شما تبریک می گویم.  آرزوی شادی و سلامتی برای تک تک دوستان عزیز این دنیای مجازی دارم که از دوستان دنیای حقیقی امسال به من نزدیک تر بودند.

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()