آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی دل من و تو ...

 

غروب آخرین شنبه ی سال. کنار یک عالمه خستگی و سردرد از بوی رنگ تینری که از صبح پیچیده توی راه پله های  شرکت و مثل فضول ها سرک کشیده توی تمام اتاق ها و کله های ما و لمیده همانجا.

 

 

همراه دلی که هیچ جا نیست. شعری که هیچ جا نیست. میان روز هایی که قدری برای دانسته شدن ندارند.

 

 

توی جیب ِ

 

 کلمه هایی که

 

حرفی برای گفتن ندارند،

 

یک تکه یادداشت ِ

 

چک مارک خورده ی

 

مچاله ام

 

 

مخاطب درونی اصرار دارد که از بوی بهار بگو. من اما بجز بوی تینر از صبح بویی نشنیده ام. مخاطب درونی اصرار دارد که از شکوفه ها بگو من اما از صبح هیچ شکوفه ای ندیده ام. مخاطب درونی معتقد است که سه روز دیگر بهار است و عید است و عید خودش به تنهایی برای شادی دل کافی است. بعد می پرسد مگر نیست؟  یادم می آورد که مگر یادت نیست کودکی ها؟ بوی سنبل سر سفره و رفت و آمد میهمان ها...دست کشیدن سر سبز گندم های یکقد و تماشای  نارنجی ماهی ...  ازش می پرسم این سی و هشت سال را که از اینسوی سال با هم انگار که از لب جویی پریدیم آنسو مگر توفیری داشت؟ صدایی می آِید و سازی نواخته می شود و می گویند : آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی. توی دل من و تو اما چه اتفاق؟

 

+ کتا ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()