آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ياد

چند روز مانده از سال کهنه؟ فرصت برای چه کارهایی هست؟ چه پراکنده ام! می دانید آخر؟ دیروز الن را سوزانده اند.

من از سه سالگی اش ندیده بودم اش. بیچاره مادرش. چه داغ ها که ندید. و زندگی که چه همه عجیب و تلخ می شود این همه در کام هایمان.

 

 هایده دختر خاله ی من است. قبل از انقلاب ازدواج کرد. شوهرش یک مرد انگلیسی بود. اسمش تد بود. از آن مرد های مهربان و خانواده دوست. تد و هایده دو پسر به دنیا آوردند. اول مارک و دوم الن.

 مارک چهار ساله بود و آلن دو ساله که تد سرطان گرفت. از ایران رفت انگلیس برای عمل جراحی. دکتر ها برای جراحی، شکم اش را باز کردند. اما عمل طولی نکشید که به سرعت دوباره آنرا بستند. گفتند سرطان همه جا پخش شده. و کاری از دست کسی بر نمی آید. تد دو هفته ی بعد از دنیا رفت و هایده را با دو پسر کوچک و ناز تنها گذاشت.

بعد جنگ بین ایران و عراق شروع شد و هایده تصمیم گرفت بچه هایش را از ایران ببرد انگلیس و آنجا زندگی کند. آن موقع آخرین باری بود که من آنها را دیده بودم.مارک پنج ساله و الن سه ساله بود حالا حدود بیست و هفت سال از آن روز ها گذشته. پسر ها هر دو باهوش و تحصیل کرده شدند اما از دو سال پیش الن هم سرطان گرفته بود. و چند روز پیش خبر رسید که او هم از دنیا رفت. نمی توانم تصور کنم که هایده چه حالی دارد.

 

به جای تبریک سال نو ، باید برای هایده تسلیت بنویسم  ...
+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()