آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دنبال ابتدای آن جاده...

 

دلم می خواهد غر بزنم. یک جور غری که شنیده بشود و فهمیده بشود حتی اگر بی کلمه باشد. مثل گریه ی بچه هایی که گرسنه یا تنها خسته باشند. غری  به بهانه هایی به همین کمی و کوچکی.

و دلم یک آغوش می خواهد. آغوشی دم دست با دستی که دستمالی به دست داشته باشد و اشک هایم را پاک کند و  گاه به گاهی دماغم را هم پاک کند و هی قربان صدقه ام برود.

 نگوید گریه نکن. نگوید گریه مال بچه هاست. نگوید پس فردا توی اجتماع که وارد شوی که نمی توانی سر هر موضوع کوچکی گریه سر دهی. به جای این حرف ها بگوید سرت را بگذار همینجا سر شانه ی من و هر چقدر دلت خواست گریه کن. و این حرف را که بزند من توی دل خودم حس کنم خودش هم بغضش گرفته  اما نمی خواهد جلوی من گریه کند حتی اگر بغضش هم نگرفته باشد دلم می خواهد اینجور فکر کنم و فکر خودم را باور باور کرده باشم از قبل.  

 و دلم می خواهد آن نق نق های طولانی و کشدار را آنقدر ادامه بدهم که همانجا توی همان بغل خوابم ببرد. چون که می دانم همانجا و تنها از همانجا می شود راهی را یافت که می رود  به شهر طلایی خواب های بی دغدغه ی کودکی  ...

***

اما غری در کار نیست و من همینطور ساکت نشسته ام پای این مانیتور و بیرون پنجره نمی دانم از چه موقع تاریک شده
+ کتا ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
comment نظرات ()