آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اعترافات

خواهرم هر روز به من می گوید:

" تو به دایی بگو که هر چه شوهرم به هم می بافد و به شما میگوید دروغ است."

 دایی می گوید:

" حرف گذشته ها را نزنیم."

نمی خواهد خاطرات آن روز ها ، حتی آنها  که من نوشته ام و شما خوانده اید را بخواند.

 دو شب است که پیاپی می رود خانه ی خواهرم. آنجا که شوهرش ما را از رفتن به آن منع کرده. و از وقتی خواهرم از بیمارستان مرخص شد پیام فرستاد که :

" از شما هر که بیاید اینجا قلم پایش را می شکنم! "

 من گفتم:

" من می روم! ... بشکند. ایراد ندارد. بشکند که بروم از دستش شکایت کنم. "

اما نرفتم.نگذاشتند بروم ببینم چه می شود. پدر و حمید گفتند :

"خودت را در معرض بی احترامی قرار نده."

این شد که  نمی دانم اگر می گذاشتند آیا خودم جراتش را داشتم  یا نه.  من نمی دانم چرا احساس آتش گرفتگی دارم.

 توی درس های زندگی تا همین چند ماه پیش درس نفرت را نخوانده بودم. چه درس مشکلی ست. نمی توانم به راحتی از سر بگذرانم اش. از ارتباطی که دایی با شوهر خواهرم بر قرار کرده مثل اسفند روی آتش جلز و ولزم به هوا می رود. دلم می خواهد فرار کنم. از این خانه. از این شهر. بروم جایی ساکت و بقیه ی عمرم را در سکوت بگذرانم. آن موقع شاید بتوانم هر چه گذشته را فراموش کنم.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

نگاهی دوباره

به دست هایم می اندازم:

 تو راست می گویی...

 برای تحمل،

 مردم بارهای سنگین تری از من

دارند

 با دست هایی

هم اندازه ی همین دست ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت دو:

سید جان می خواستم برایت کامنت بنویسم ولی بلاگفا اجازه نداد. شاید هم داد اما کامنت دونیت برای من دوباره باز نشد.

نوشته بودی:«آیا همه ی انهایی را که در بیابان رها کردم به واقع رها شدند و رفتند؟»

می خواستم بنویسم:

یادم بماند که

آدم ها از قلب ها رها نمی شوند

آنها فقط تبدیل به خاطراتی خوب

یا بد می شوند...

 

+ کتا ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()